ه
من. وقتی کوچکتربودم دوتادپست داشتم خیلی صمیمی بپدیم اون میومدناهارمن میرفتم ناهار حتی یکبارازشون خواستم منوخواهرصدابزنند امایکی ازدپستام یک بارازم دلخورشد اون یکی دوستمم فوری طرف اونوگرفت ولی بعدش دوست شدیم اخرای پایانمدرسه واون مقطع بودیم که دیگه بامن سردشدن منمم ازحرص توپروفم چیزی نوشتم ولی اسم نبردم البته اونموقعه قهربودیما ولی این یاعث شد دوستم منوبرای همیشه مسدودکنه اون یک یدوستمم که بهش پی ام میدادم نمیگفت قهرم که گفتم میای بریم بیرون گفت باشه حالابعدا وای نمیدونم کی منم گفتم باشه تااینکه خودم رفتم ودیدم اون دوستم بااون یکی که قهرم رفته نشستهراخت وصمیمی من ناراحت شدم به شانس یکی ازهمکلاسیام اونجا بودگفتم بگه اون یکی که باهاش دوست بودم بیاد اونم رفت بکه که من فرارکردم ورفتم ازاون جا بعداونم باهاشون یک سال حرف نزذم تااینکه رفتیم مغازه واون یکی رودیدم مادراوندخواست اششتی کنیم وهموببوسیم ماهم کردیم منم خوشحال وبه خیال اینکه بازم مثل قبل هرسه صمیمی میشیم اما این خیال پوچ بودچون وقتی تابستون تمم شدومدرسه شروع شد رفتم سراغ اون یکی اولین روزومیگما من بهش گفتم پس اون یکی باهام دوست نمیشه گفت نمیشه کمی که حرف زدیم گفت این همه ادم تومدرسه بروباهاشون دوست شو این همه ادم هست اون دوستم هم که سریختانه دوست نمیشد ازهمون روزاول غم عظیمی تودلم لونه کردمیخواستم بزنم زیرگریه اماگفتمحالاکه اولین روزه گریه نکنم ولی ازفرداش تا چندروزهمینطوریواشکی گریه میکردم بعدش حل شدا ولی خب هنوزغمش تودلم نشسته همه رفیق واکیپ دارن ومیگن ومیخندن هرچندبادونفردوستم وحرف میزنم وهوامودارن اما این حق من نبود تنهام وهیچ دوستی ندارم وازهمه کس زده شدم ازتمام کائنات