تا الان که هنوز سنی ندارم حسرت ها به دلم مونده راستش اصلا قصد تجربی خوندن نداشتم ولی خوندم دلم میخواست قهرمان بوکس باشم که ممنوع بود دلم میخواست موسیقی دان بشم که هرگز یه گیتار هم قسمتم نشد تو سن 13 سالگی به دبیرستانی های حرفه و فن اموزش طراحی میدادم اما خب دکتر بشو در کنارش نقاشی هم بکن یه کتاب نوشتم که هرگز نتونستم به تیراژ بالا برسونم میدونی من غرق هنر بودم اما چشمشون پزشکیو میدید منم دلم سنگ شد و ذوقم کور ادم بیمارستان نبودم تباهم کردن وقتی دیدن پزشک نمیشم گفتن معلم شو اما ادم مدرسه هم نبودم پذیرش گرفتم اما نرفتم چون دلم جای دیگه بود هنوزم برام حسرتن اما دیگه نه قلم نوشتنی مونده نه شور ساز زدنی نه ذوق کشیدنی نه جون دوییدنی
این همه حسرت تو این سالهای کم ینی چقد دیگه راه مونده😔 من دیگه نا ندارم
خدایا لطفا آیندمو از حسرت جدا بنویس