برای الان نیست برای زمانیه که عقد بودیم
شوهرم رفت پیاده روی اربعین با فامیلاش
دعوا و اینا تا حدودی داشتیم
وقتی اومد گفت چون پیاده روی بود سوغات نیاوردم سخت بود آوردنش( خب راستش درک کردم و ناراحت نشدم )
عروسی که کردیم مادرشوهرم یه پارچه چادر نمازی داد به من گفت من پارچه زیاد دارم این برای تو .شوهرت برام از کربلا آورده بود برای دخترام و عروسام هم از همین طرح آورده ههمون از این طرح داریم. خیلیییی دلم شکست وقتی فهمیدم برای مادرشوهرم خواهرشوهرام و جاریام چادر آورده به من حتی یه مهرنمازم تبرک نداده!
یبار دیگم خونه خواهر شوهرم بودیم بچش داشت با یه ماشین بازی میکرد گفتم این ماشینت چه بامزس گفت دایی محمد( شوهر من ) از کربلا اوورده.
بعدا به شوهرم گله کروم انکار میکرد میگفت یادم نیست چی آوردم برای کی آوردم ...
راستش میدونم دوسم نداره و باید راهمو ازش جدا کنم امروز داشتم تمام نشونه هایی که نشون میداد دوسم نداره رو مرور میکردم یاد این افتادم .
(۲ سال التماس میکرد زنش بشم از روز نامزدی به بعد همه چی عوض شد)