گفت مگه میخوای چیکار کنی که غذا گرم کردن سختته
اصلا درکی از خستگی نداشت
گفتم پس چه کاریه من غذا بپزم شام حاضری میخوریم توعم که ناهار میری بالا منم اخه ی کاری میکنم
گفت تو خیلی خوشت میشه همیشه مامان من غذا بپزه تو نپزی؟
گفتم من که دارم میپزم تو میری بالا همیشه غذا میخوری
گفت ازین ب بعد عصرا ک غذا میپزی بیشتر بپز برا ناهار پدر و مادرمم بشه
گفتم داری جدی میگی؟ گفت اره کجای حرفم ب شوخی بود