مادر من یه دایی داشته که از خودش 7 سال بزرگتر بوده
مادربزرگ مادرم، 6 تا دختر داشته یدونه پسر
این پسر خیلییی براش عزیز بوده ولی انگار از بچگی یه جورایی پرخاشگر بوده. یکی از خاله های مادرم هم شیرین عقل بود
واسه پسرشون یه دختر شیرین عقل میگیرن. بعد از یه مدت مادر پسره بیرونش میکنه از خونه و دایی مادرم خیلیییی عصبانی میشه که چرا زنمو بیرون کردید
دایی مادرم سر شب میره خونه خواهر بزرگش. مادربزرگ و پدربزرگم رفته بودن بیمارستان واسه زایمان زن عموی مامانم
مامانم و خواهر برادران خونه بودن. دایی مامانم با یه جعبه شیرینی اومده بوده و یکم میشینه بعد میره
با همه خداحافظی و روبوسی میکنه
و هنوزم داره میره🥲💔💔💔
فرداش مادربزرگم زنگ میزنه خونه دختراش که احمد (اسم مستعار) خونه شما نیست؟
مامانم میگه دیشب خونه ما اومد و رفت ...
الان 22 ساله که هیییییچ خبری ازش نیست.
خیلی باهوش بوده اتفاقا. بابابزرگم بهش میسپارده که بره ماشینای فروشی رو قیمت کنه واسه بابابزرگم. میرفته تمام مشخصات ماشین رو مینوشته.
همون سالا، بابابزرگ مادرم رفته قم پیش دعانویس. ظاهرا دعانویسه چیزی بهش گفته که صلاح نبوده کسی بفهمه. خصوصا مادربزرگ مادرم.
هنوزم چشم به راهشن
الان من به شدت فکرم درگیرشه🥲💔