یه بار تو دوران نامزدی ما دوتامون توی تهران دانشجو بودیم سال آخر
بعد من زودتر اومدم مرخصی شهرمون
اون یه ۴ روز دیر تر اومد زمانی هم که اومد روز اول کار داشتم نشد برم پیشش اونم نشد بیاد
روز دوم با مامانم خونه مامانم رو تمیز میکردیم بهش گفتم کار دارم ساعت ۴ بیاد پیشم
ساعت ۴شوهرم مجبور شد بره مادرشو ببره روستاشون واسه اینکه حال مادربزرگش بعد بود آخر سر طاقت نیاورد ساعت ۲ شب زنگ زد بیا پایین ببینمت
منم رفتم ساعت ۳نیم اومدم خونه .
مامانم بیدار شده بود آب بخوره منو دید ولی به بابام هیچی نگفت