مامانم تا منو گیر میاره پشت سر بابام حرف میزنه
دیگه نمیکشم
درسته به عنوان همسر میره رو مخش
ولی اون بابای منه
چندبار گفتم هرآدمی اذیت میشه راجع به باباش بد بگن
حرف رو عوض میکنم
یا میگم همه مردها همینن بی خیال
ول نمیکنه
آخه منم از دست بابام زیاد رنج کشیدم ولی میخوام فراموش کنم یا بهش فکر نکنم
به خدا مغزم عمیقا درد میگیره نمیدونم شمام درک میکنید یا تجربش رو دارید یا نه
واقعا دیوونه کننده است
این دفعه مستقیم میخوام بگم بسه دیگه نگو
جالب اینه من بخوام درددل کنم سریع جلو میفته یاد خاطرات تکراری میفته و برای بار هزارم میگه و اغراق هم میکنه
مخصوصا وقتی خودم از دست شوهرم ناراحتم میرم اونجا و از بابام هم بد میشنوم بدتر افسرده میشم
میگم ای وای چرا یه بابای خوب ندارم من