دامادمون نظامیه و تو خونه های سازمانی زندگی میکنن.متاسفانه بیابونه و اونجا چندین واحد ساختن.بخدا حالت اسارت داره.من وقتی میرم خونشون انقدددد دلم براخواهرمو بچههاش میسوزه که خدامیدونه.تا چشم کار میکنه اطرافشون بیابونه.ولی خودش میگه عادت کردم دیگه،چیکار کنم