من نمیدونم چرا همه میخوان اذیتم کنن مخصوصا از بعد فوت مامانم از مادربزرگو زنعمو زندایی و خاله ،خواهرشوهرو جاریو فامیل شوهر که بماند ،تک دخترم اینا احساس میکنم تنها گیراوردن کارای بد میکنن خودشون بعد یجور حساب شده بین خودشون حرف میزنن انگار من مقصرم چندتا مثال میزنم پایین خیلی احساس تنهایی میکنم از نظر زنونه و جمع های زنونه نمیدونم تونستم منظورمو برسونم؟بنظرتون چیکار کنم؟
مثلا خالم شنیده بودم ریز ریز پشت سرمون حرف میزنه به دخترش که بیست سالی از من بزگتره زنگ زدم گفتم من از مامانت انتظار نداشتم اینجوری کنه فکر کردم مثل مادر میشه برامون بعد مامانم و ... بعد روز نادر بهش زنگ زدم تبریک بگم برنگرده دست پیشو بگیره رو عصبانیت که من خاله بزگتم کی چی گفته اصلا خیلی ناراحت شدم ولی باهاش بد حرف نزدم بعدشم دیگه نوه اش هم بدنیا اومد زنگ نزدم بهش تا بفهمه ولی مگه از رو میره میشینه اینورو اونور حق به جانب حرف میزنه من یچیزیو فهمیدم این زنا مخصوصا این سنوسال دارا خیلی بلدن یجوری حرف بزن پیش بقیه خودشونو بی گناه نشون بدن طرف مقابلو مقصر
بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش! پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم میخوای شروع کن.
یکی از دختر های خالم زنعموم هم میشه فکر کن مامان از خواستگاری تا بچه اولش چه زحمتایی که برای این نکشید مخصوصا که خانواده شوهرشون تقریبا مخالف بودن در حدی که خود من با سن کمم بچش بدنیا اومد موندم بیمارستان پیشش بعد ،بعد فوت مامانم اومد به من نزدیک شد که اره من دختر خالتمو ناراحتمو اینا که من کاملا بهش اعتماد کردم جوری که همش میگفتم بیاد خونمون یا بعد عقدم هرجا پاگشا میشدم اینارم با خودم میبردم ولی اونا سیاستی داشتن بین منو بابامو خراب میکردن و من اصلا متوجه نبودم بعد سه بار کلا تا بازار با من اومد برای خرید جهیزیم که بگم اصلا چیزی بلد نبود خودم هر چی سرچ کرده بودمو میگرفتم با اسنپ میبردم میاوردمش اصلا نمیزاشتم اذیت بشه بعد این فردای عروسی کادوهای عروسیمو برد که برام طلا بخره به گفته بابام بعد من زنگ زدم گفتم چرا تو بردی خودم میرفتم میخریدم بعدش عموم که شوهرش باشه زنگ زد هر چی از دهنش درومد بهم گفت که بی چشمورویی و فلان منم چون پاگشا دعوت بودم اصلا نمیتونستم جوابشو بدم فقط گفتم جاییم که بعد کلی دادوبیداد حالت تهدید گفت خیلی خب و قطع کرد بعدش به گوشم رسیده که به بابام گفته اگه این پولو طلا برای این بخری دیگه اسم منو نیار ،بعد من هرجا دیدمشون با وجود ناراحتی زیادم ولی باهاشون سلامعلیک کردم ولی اونا بد برخورد کردن پاگشامم که نکردن ،بعد الان که بچشون بدنیا اومده پیغام از اینور اونور که زنگ بزن تبریک بگو!؟اخه چجوری باید پیش بقیه مسئله رو گفته باشی که اینجوری بگن؟