نزدیک ۸ ساله جاریم و شوهرش که یه مهمونی به ما ندادن بی مناسبتمنمیزاره بریمخونشون ،بچش دنیا اومد براش هم دیدنی بردم کادوی خوب بردم هم وقتی باردار بود بهش خیلی رسیدم در عوض اونم من باردار شدم جبران کرده احترام بینمون سرجاشه ، اما توی این چندسال قایمکی از ما چند بار مهمونی داده به خانواده شوهرم و مارو دعوت نکرده چند بار ویلاشون دعوت کرده همه رو به ما نگفته ولی ما توی این چند سال هم خونمون دعوت کردیم هم وقتی خودشون اومدن شام نگه داشتیم هم توی ویلامون چند بار بهشون مهمونی دادیم هم اینکه وقتی بچم دنیا اومد بهشون مهمونی خوب دادیم یعنی هیچوقت جدا نکردیم که بخوایم یکیو بگیم یکیو نگیم
حالا که تولد دخترشه اون روزی که اینا گفتن من شرایطشو ندارم برم و مهمون دارم خودم ولی در کل اگر مهمونم نداشتم دلم راضی نبود به اینکه بخوام برم
وقتی بهش کفتم ممکنه ما نتونیم بیایم خیلی بهش برخورد و شروع کرد یه حرفایی رو زدن به این منظور که نوبت شما هم بشه ما طلافی میکنیم
نمیدونم چیکار کنم اصلا دلم راضی نیست برم برامممهمنیست که بخواد طلافی کنه یا نکنه چون همیشه اول محبت از طرف من بوده …
شما بودید چیکار میکردید