اول اینکه صله رحم کار بسیار خوبیه مگر اینکه با یکی دشمنی داشته باشی
من مامانم اصلا خوشش نمیاد جایی بره ما هم هیج جا نمیبره
الان ما چند تا از فامیل هامون نزدیک ۲۰ساله رفتن تهران
فامیل نزدیک هم هستن دایی مادرم و عموی بابام
پدربزرگم هم نزدیک ۱۰ساله که رفتن
اونا سالی یکی دو بار میان خونه ما بهمون سر میزنن
این آخریا هم کمتر چون میگفتن شما نمیاین
چند وقت پیش پدربزرگم تصادف خیلی بدی کرد
بعد مامانم گفت از بیمارستان مرخص بشی میایم سر میزنیم
رفتنی با پسر عموی پدرم رفتیم دیگه شب هم مارو نبرد خونه پدربزرگم اصرار زیاد که امشب باید خونه ما باشین
صبح بیدار شدیم مامانم میگفت قلبم درد گرفت نمی تونم اینجا رو تحمل کنم و فلان
دیگه قرار شد بعد از نهار بریم خونه پدربزرگم مامانم انقدر غر زد که زود باش زود باش من غذا رو نجوییده قورت میدادم تا شب هم غذا موند تو گلوم
بعد رفتیم خونه پدربزرگم
فردای اون روز رفتیم خونه دختر دایی مامانم اونا میان خونه ما کلی میمونن حالا چه اشکال داره ما هم یه شب اونجا باشیم مامانم به زور قبول کرد شب بمونیم
۸ ساعت تو راه بودیم چرا نباید یک هفته بمونیم یا انقدر عجله کنیم
بعدشم اینجوری نبوده که بگیم یه فامیل خیلی دور بوده هیچ وقت هم اونا نیومدن حالا میبریم آوار شیم سرشون
اونا چندین بار اومدن ما هم باید بازدید پس بدیم
الانم تو اتوبوسی اخماش تو همه
اصلا نمیشه باهاش حرف زد