دوستان زنگ زدم ب زن دایی شوهرم گفتم کجایی گفت تولدمگفتم بچه ها تو چرا نبردی گف گفتن بچه نیارید ب بچه هام نگو اومدم تولد
منم گفتم کاش قبلش اطلاع می دادی منم دعوت خونه مامانم اینا بودم بخاطر شما نرفتم
قبلش زنگ میزدی منم ب اونا قول نمی دادم
خیلی سرد و تلخ حرف زدم باهاش
با شوهرمم جنگ حسابی راه انداختم اینقد خودشو زد گف میخا خودمو بکشم از دستت تو ب فامیلام احترام نمیذاری.
منم گفتم عین ادم بیان احترام بذارم ن اینک بزن پی عشق و حال من بچشونو بگیرم
الانم از خونه زد بیرون
شام جوجه گذاشتم 😕😕