ما قبلن توی یه خونه دیگه بودیم تازه رفته بودیم اون شهر خیلی خوب محله ها نمیشناختیم
مامانم گاهی به بابام میگفت یه چیزایی حس میکنم ولی بابام اهمیت نمیداد البته راجب احساساتش بعدا به من گفت
یه روز من رفتم حموم یه سری شیشه خورده دیدم
و هیچ چیز شکستی توی حموم نبود چک کردم همه چی هم سالم بود
تمیز کردم کامل آب کشیدم و دوش گرفتم
چند روز بعد دوباره رفتم حموم و طی این مدت مامان وبابام دوش گرفتن
ولی باز شیشه ها رو دیدم این سری کمتر بود ولی باز مقدار قابله توجه ای بود و دقیقا وسط حموم نه اینکه گوشه کناری باشها
باز تمیز کردم
و چند روز بعد باز همین ماجرا بود
بعد از دوستام فهمیدم که اونجا قبرستون بوده که خرابش کردن
چیزای دیگهای هم شنیدم که....