والا ما ک کسیو نداشتیم بهمون یاد بده این چیزارو
از بس توی خونه پدر مادرم تنش بود همش پناه میبردم پیش شوهرم و خونه مادر شوهرم
اونا هم ببینن زیاد میری دیگه حرمتی برات نمیزارن
اونجا ک میرفتم کم سن بودم ۱۶
از راه ک میرسیدم سریع مادر شوهرم میگفت شام درست کن مهمون داره میاد منم برای ۱۵ نفر شام میپختم سفره رو بنداز آخر ظرف هارو بشور😐 میرفتم کلفتی انگار
البته از اون نامزد سابقم طلاق گرفتم و الان دوباره ازدواج کردم
اما امان از نداشتن خانواده فهمیده...