2777
2789
عنوان

مچشو تو خونم با ی زنیکه گرفتم

1304 بازدید | 45 پست

امروز صبح بهش گفتم میرم خونه مامانم گفت باشه ولی موقع رفتن بچم خیلی اذیت کرد و پشیمون شدم گفتم عصر میرم حدود ساعت ۳ رفتم بیرون یکم خرید داشتم و دیگه ب شوهرم خبر ندادم تقریبا ۱ ساعت و خورده ای طول کشید تا برگردم اومدم دیدم ماشینش هس گفتم خب اومده خونه بچم بغلم خاب بود هیچ صدایی هم نبود کلید انداختم درو باز کردم تا رفتم تو دیدم شوهرم با ی زن حدود ۵۰ سال از اتاق خواب اومدن بیرون شوهرم داش دکمه های پیرهنشو میبست ولی زنه کامل لباس داش مژه و لب و گونه همشم عملی و چهرشم ترسناک بود رنگ هردوشونم شده بود گچ دیوار منم ک افتضاح بودم

خسته ام نیست کسی حال مرا درک کند☆☆کاش این روح شبی جسم مرا ترک کند

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

لال شده بودم شوهرم زود گفت سلام عزیزم کجا بودی ببین برا خونه مشتری اومده بود از بنگاه آوردم داخل رو ببینه بچمو گذاشتم زمین ولی کل  هیکلم بی حس بود زنیکه هم زود گفت ن پسند نکردم کوچیگه برا ما با اجازه برم من

خسته ام نیست کسی حال مرا درک کند☆☆کاش این روح شبی جسم مرا ترک کند
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792