طبقه بالای مادرشوهرمم قبلا یه بار بهم گف بچه دار شو خودم نگه میدارم یا نمیزارم مای بیبی بگیری
از طرفی مادرم اینا اصلا خونه من راحت نیستن همش عجله دارن برن میگنزشته از مادرشوهرت اینا
کسی که بچه دار میشه حتما مهمونم زیاد میشه به خاطر بچه ولی مهمونای من که راحت نیستن خونم پس نمیان بچمم زیاد عزیز نمیشه
از طرفی میدونم تا صدای بچه بره بالا مادرشوهرم خودشو میندازه خونم میگه چشه فلان عرق رو بده یا فلان کن یا بلد نیستی یا هی بچرو میبره خونش که مناصلا نمیدم که اونم یه اختلاف میشه
یه کمی پول داریم میتونیم یه خونه ۵۰متری بگیریم ولی شوهرم میگه نه اون محله ها عیب و ایراد زیاد دارن صب کن از یه محله خوب بخریم میگم باشه پسبچه همبعد اون بیاریم میگه نه دیگه خیلی دیر شده ۴ساله ازدواج کردیم