من سه ساله که سعي مي کنم بچه دار شم اما نشدم،يه سري مشکلات دارم اعم از اندومتريوز
همسرم هميشه جوري برخورد مي کرد که خيلي اميدواره و کلي بهم دلگرمي مي داد و خلاصه کلي پشيبان و تکيه گاهمه
يه مشکل دندانپزشکي برام پيش اومده که بايد هم عکس بندازم از دندونم و هم به احتمال خيلي زياد بايد ترميمش کنم
امشب به همسوم گفتم من که شنبه بايد برم براي عکس و ويزيت بيا بريم دکتر يه از بتا بنويسه برام حالا شايد يوقت ني ني داشته باشم بعد از اين همه چشم انتظاري کار دست خودمون نديم،موعد عادت ماهانم هفته ديگه است
نه نگفت،اومد باهام اما...
ککل مدت تو مطب سرش تو گوشي بود و وقتي هم ديد مطب شلوغه چون حال نداشت گفت حالا خيلي هم مهم نيستا بيا برو کاراتو انجام بده از ضرورتي نداره،اينقدر براش بي اهميت بود که فهميدم کاملا نا اميده،جوري که از مطب اومديم بيرون نه من گفتم خب حالا بريم از بديم نه اون،و اومديم خونه
کلا هم حرف نزديم تو راه
واي خداي من،يعني اخر زندگي ما چي مي شه?
ما با علاقه با هم ازدواج کرديم،دو سال طول کشيد خانواده هامونو راضي کنيم،اونقدر که همسرم برام مهمه واقعا بچه مهم نبوده تا بحال
دلم از اين همه نااميديش هم گرفت،هم شکست