یکی از اقوام درجه یک ما به وقتش خیلی کم لطفی بهم کرده ، خیلی جاها اذیتم کرده
خیلی جاها بهم کم محلی کرده و منو نادیده گرفته ، جاهایی که عالم و آدم حالم را میپرسیدن هیچ احوالی ازم نپرسیده یا گذاشته بعد یه مدت طولانی احوال پرسیده
وسط خوشی ها و حال خوبی هام دعوا راه انداخته و زهر مارم کرده
من تا حدی که میشده ازش فاصله گرفتم
الان یه شرایطی براش پیش اومده که خیلی نیاز به کمک داره هم پولی هم حمایت عاطفی
مرددم که بی خیال گذشته بشم و کمکش کنم و دورش را بگیریم
یا نه همون فاصله را که به سختی تونستم باهاش مراعات کنم و حد و مرز بذارم حفظ کنم