شوهرم یه بدیش اینه آدم پایه و خوشگذرونی نیست اهل سفر نیس اهل تفریح نیست اهل بازار رفتن نیست خرید دارم باید مغازه اولی بردارم وگرنه غر میزنه اونم اگه ببره چون کارش اولویته امروز بعد دوماه رفتم از شهرستان توی شهر دکتر داشتم به محض تموم شدن گفت برگردیم آرزو به دل موندم یک دور تو شهر ببره منو بدون اینکه بگم🥲
گفتم بریم واسه بچمون لباس سیسمونی بخریم اخماش تو هم بود و به همه ماشینی ها که راننده بودن فحش میداد منم گفتم برگردیم اونم خیلی راحت برگشت خیلی گریه کردم دعوای بدی کردیم حرف زشت زد منم زدم اومدیم خونه...از صبح ساعت شیش که چند لقمه پنیر خوردم تا ساعت سه بعدازظهر زن حامله رو گرسنه گذاشت که اومدم خونه چیزی خوردم فقط گریه وغم و غصه ...امشب واسه اولین بار میخوام جدا بخوابم ازش برم خونه پدرم نه به عنوان قهر به عنوان اینکه نیاز دارم نبینمش حتی شده یه روز...دعا کنید دلم بد بارونیه بد گرفته زندگیم از عشق که همه میگفتن به اینجا رسید که نمیخوام ببینمش