پدرشوهرم پيرهستش هفتادوپنج سالشه ،يه چشمشو عمل كردن ،بعدديروز رفته بوديم پيشش ،تواتاق خوابيده بود منم نشسته بودم پيشش يك دفعه ديدم ازشلوارش يه چيزايي درمياره دقت كردم ديدم داره مدفوع مي كنه گلاب به روتون بعد جمع ميكنه تو دستش بعد گفتم اقا جون چيكارميكني ؟گفت منو ببر دستشويي بلندشدم كمكش كردم رفت بعد اومد بيرون اصلا دستاشم نشست ،واي حالم بدهس ازديروز به شوهرم ومادرشوهرم نگفتم كه چي ديدم گفتم خجالت ميكشن🤭