تولد پسرش دعوت شدیم
منو و خواهرشوهر دیگم بودیم
تو چیدن میز خوراکی و شام کمک کردم
شام خوردیم
خواهرشوهرم کیک وبقیه چیزارو میبرد سمت خواهرشوهردیگم
بعد میخندید میگفت عه تو و داداشم دور نشستید ،بخور همش موند
بعد منم پاشدم یه چیپس بردارم ،پاشد تند همه رو جمع کرد
تو تولد من کیسه کیسه هرچی سرمیزبودرو بردن میگفتن میمونه خراب میشه