دیشب خواب دیدم با داداشم نزدیک غروب از وسط جنگلی سر سبز داشتیم پیاده راه میرفتیم صحبت میکردیم یهو داداشم بهم گفت عکس العملی نشون نده نترس چون من از همه حیوانات میترسم سگ دوس دارم خوشم میاد ولی میترسم...
خلاصه یه سگ مشکی قهوه ای داشت دنبال ما با سرعت میامد تا رسید بهمون اومد ما رو بو کنه منم خودم عادی گرفتم نگاش میکردم کم کم رفت عقب یکی از پاهاش بالا آورد تکون داد منم موندم چیکار کنم نگاهش به من بود داداشم بهم گفت توهم براش دست تکون بده مثل خودش لبخند بزن یعنی داشت خداحافظی میکرد دیگه😅🙊
منو داداشم هم به راهمون ادامه دادیم بعد چند دقیقه دوباره همون سگ پارس میکرد میامد یکمی ترسیدم که چرا باز داره میاد دیدم داخل دهنش اندازه یه مشت پسته برام اورده بعد انداخت روی زمین با پاهاش کنار هم چید اشاره کرد بهم با یکی از پاهاش با یه نگاه مهربونی بهم گفت برای تو اوردم نگاهش هم به من بود از اونجایی که من توی شوک بودم زودتر بره داداشم صدام کرد گفت کجایی برو جلو پسته ها رو از روی زمین بردار برای تو آورده پرسیدم چرا آخه برای من گفت نمیدونم نگاهش سمت تو بود خودت میتونی ازش بپرس😅😅😅
رفتیم سوار ماشین داداشم شدیم رسیدیم خونه پسته ها رو با مایع شستم دهنشون بسته بود و بعدم مغز کردم خوردم طعم خوشمزه ای داشت به داداشم گفتم توهم بخور طعم خوشمزه ای داره واقعا طعمش با بقیه پسته ها متفاوت بود...
بنظرتون این خواب چه پیامی برام داشته؟؟؟!