دخترا من مامانم بیماره یک ساله من از کار و زندگیم زدم دارم ازش نگهداری میکنم خواهر هام به دلیل اینکه ازدواج کردن بچه دارن اصلا خودشونو تو زحمت نمیندازن برادرم مجرده ۳۰ سالشه اصلا حال نداره از رختخوابش بلند بشه تنبل و تن پروره خالم اوایل بیماری مامانم اومده بود همچین رفتار میکرد انگار ما اومدیم خونه اون ما مزاحمش هستیم آخرش هم با دعوا رفت چون تعیین تکلیف میکرد اعصابموبهم ریخته بود آخرش هم گفت چون مجردی وظیفه تو هست مادرت نگهداری
الان مامانم با داییم قهر بودن داییم فهمید زنگ زد که بیام مادرتو بیینم دیگه انگار من دوست دخترشم هر روز زنگ زنگ پیام پیام بعد میگه فلان روز میام بیینم من ناهار درست کردم خرید کردم گفت نه دوره نمیام دوباره زنگ زنگ من دیگه جوابشو ندادم چون واقعا بدنم نمیکشه اعصابم هم ضعیف شده مامانم به اندازه کافی اعصاب منو بهم میریزه سر بیماریش حالا یه آدم بیکار هم باید باشه هی جواب چرت و پرت های اینوبده بعد اومده این پیام ها بهم داده