دخترخالم و شوهرش باهم قهر بودن
شوهرش زنگ زد به شوهر من گفت به خانومت بگو اگه میشه ما امشب بیایم خونتون یکم غیرمستقیم با خانوم من حرف بزنه که انقدر لجباز نباشه و من خسته شدم و...خانومت باهاش صمیمیه به حرف اون گوش میده .
منم گفتم باشه
زنگ زدم دعوت کردم بهونه اورد گفت مهمونی هستیم گفتم اوکی اگه تونستین بعداز مهمونی یکم بیاید دورهم باشیم گفت خبرمیدم
بعد پیام داد گفت شوهرم نمیتونه بیاد کار داره
شوهر من زنگ زد به شوهرش اونم گفت نه الکی میگه با من حرف نزده چندروزه اصلا و .. کلییی عذرخواهی کرد گفت ببخشید دوباره بهش بگو ی کار کنید قبول کنه
منم دوباره شبش زنگ زدم گفتم ما خونه ایم بیاید. گفت باشه میایم
خلاصه اومدن و جلوی ما همدیگرو بغل کردن و اشتی کردن خداروشکر بعدشم کلی شوهرش اومد گفت من شرمندم خیلی زحمت کشیدین و خدا خیرتون بده الهی و از این حرفا
من فقط بخاطر اصرار شوهرش زنگ زدم و اصرار کردم ک بیان حس میکنم با این همه اصراری ک کردم خیلی کوچیک شدم
حسم درسته یا نه بنظرتون