دیشب رفتیم بالای بالای شهر
همونجایی که زنهاشون عین من منتظر عید یا مناسبت خاص نمیمونن واسه رنگ و مش و لایت...
بهترین لباسهاشونو واسه موقعیتهای خاص نزاشتند
نگاهشون میکردم
همشون خیلی خوشحال بودند
با خودم گفتم هزینه ی رنگ موهاشون بالای ده بیست میلیون شده ولی همه انگار الان از آرایشگاه اومدن
ساعت ۱۱ شب همشون توی رستورانها بودن
انگار از هزینه ی بالای غذای بیرون اصلا نمیترسیدند
انگار اصلا پیش خودشون حساب نمیکردند که با پول غذای امشب میتونستند چند کیلو گوشت بخرند و چندوقت راحت باشند
اسم مغازهاشونم قشنگ بود
دکتر کباب..
جوج بازی...
کره خوری...
سمت ما اسم مغازه ها کباب و بریان میلان ، پیتزا سارا ، اسنک بیست...
پایین شهرم دیدم ...
طباخی اکبر .... کبابی گلپایگان
پشت چراغ قرمز بودیم
شوهرم پرسید : اینها چرا ۱۱ شب غذای سنگین میخورن؟
چرا فکر سلامتیشون نیستن؟
گفتم : شاید یه شبه
گفت ما چی خوردیم امشب؟
گفتم استامبولی...
گفت : گوشتم نریخته بودی توش
گفتم عوضش سیر زدم ...سیر گرمه...
گفت : آهان...آره
یه دفعه به ماشین بغلی نگاه کرد و گفت : خط فرضی که خشتک راننده ی این ماشین رو به سر من وصل میکنه خط فقره
گفتم : و اگر این خط را تا سر من ادامه دهیم ، من میرم زیر خط فقر
گفت: نگران نباش...یه بالش بزاری زیرت به خط فقر میرسی
خندیدیم
گفتم خداروشکر ...ما سلامتی داریم
گفت آره خداروشکر ....اونام دارن ولی....
بالای شهر زندگی یه رنگ دیگه ست...نمیدونم چه رنگیه ولی .بنظرم خوش رنگه