ب قران ب روح پدرم رفیق صمیمی بودیم میگف غذا چی دارین من ناهار نخوردم شام نخوردم
مامانش رفت ی شهر دیگ داشته گریه میکرده ی پیر مرد میگ من ی پسر معلول دارم بیا باهاش ازدواج کن خلاصه میکنمم داستانشو مامان دوستم میگ اونم میگ بیا اینکارو کن دوتا دخترتم خودم کمک میکنم کارخونه دارم خودم تهران خونه دارم ولی واس تو و پسرم تو شهرتون میخرم خونه همدانیم ما
این شوهر کرد دختر بزرگشو داد شوهر براش ماشین خرید بهتریننن جهیزیه ما سال اول ازدواج مامانش همچنان صمیمی بودیم وضع مالی مام متوسط ن خوب ن بد
بعد پارسال هم پدر بزرگ فوت شد هم شوهر مامانش تو یک روز هر دو تو همدان همه فک کردن قتل شده ک چن روز خونشون و بستن تا تحقیق کنن و اینا اینا مردن کارخونه تو. اصفهان رسید ب مامان این دختره دو طبقه خونه تو تهران دو طبقه تو بالا شهر همدان بخدا دختره ۳ تا گوشی ایفون داره خونشون مرده بره زنده میشه بعد بینیشو عمل کرد گفتم اومدی همدان بگو بیام ببینمت نوشته رفاقت ما در این حد نیست ک بیای احوال پرسی داااارم میسوزم🫤🫤🫤🫤🫤ندید بدید تازه ب دوران رسیده