2821
2789
عنوان

زندگیم رسید به بن بست

11988 بازدید | 182 پست

سلام

میخام براتون بنویسم از بدترین یلدای زندگیم‌


از این که مرد خوبی بود، برام تازه داشت اون عشق قشنگ بینمون برمیگشت.‌..

صدای قربون صدقه هاشم تو گوشمه....

برمیگردم به اون دوران, یه آه از ته دلم میکشم....


نه دلم پر بازدید میخاد, نه دلم خب گفتن میخاد ,فقط میخوام براتون برا چند تا هم جنس خودم درد و دل کنم..‌.

دلم داره میترکه شاید غلط املاییم داشته باشم حالم اصلا خوب نیست


میدونم خیلی طولانیه.

درسته که هیچکس ندید وقتی خوردی زمین بلند شدی و خودتو تکوندی و با همه زخمات ادامه دادی درسته که حواس هیچکس بهت نیست ولی تحمل کن. صبر داشته باش...

صبح پاشدم و بعد تقریبا ۲هفته برم سرکار...

واقعا تنبلیم میومد...

هی صدای خنده های مجید میومد, معلوم بود صدای غر های منو شنیده...

دوییدم تو پذیرایی

گفتم:لطفا تبسم و شما برسون مهد...

_چشم

خداحافظی کردم و زدم بیرون ,سوار ماشین شدم و حرکت کردم سمت شرکت

سلام و احوال پرسی و تسلیت(رئیس شرکت مادرخانومش

فوت کرده بود)

بعد ۲هفته کارای مونده ,واقعا اون روز خسته شدم از طرفیم , نزدیک پریودم بود عصبی و کلافه ام شده بودم...

خلاصه ساعت ۴ از شرکت دراومدم , رفتم سمت مهد تبسم و دخترک غرق تو خوابمو گذاشتم تو ماشین , راه افتادم سمت خونه...

بعد از تعویض لباسام شروع کردم به مرتب کردن خونه ظرفارو شستم، لباسارو از لباسشویی درآوردم و آویزون شوفاژ کردم،دستمال کشیدم رو میز عسلیا ,جارو برقی کارمو تموم کردم...ساعت ۷ شده بود..

امشب جایی قرار نبود بریم چون داییم‌مادرمینارو دعوت کرده بود؛ماهم خونه بودیم...

خیلی وقت بود, یه پازل هزار تکه خریده بودم رو اپن بود...خواستم برم سمتش که صدای گریه تبسم اومد ,

دوییدم تو اتاق کنارش بوسش کردم دست و روشو شستم وسوپشو دادم

گذاشتمش جلوی تلویزیون ,رفتم لباسمو عوض کردم و اومدم سمت پازلم...تازه نشسته بودم, که صدای کلید تو در اومد...

کلی دستش وسیله بود...

گفتم:سلام عشقم

گفت سلام و رفت سمت تبسم.

درسته که هیچکس ندید وقتی خوردی زمین بلند شدی و خودتو تکوندی و با همه زخمات ادامه دادی درسته که حواس هیچکس بهت نیست ولی تحمل کن. صبر داشته باش...

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

گفتم:مجید جونی شام نداریم!

خیلی جدی نگاه کرد تو صورتم ,حتی چهره اش ته خنده ایم نداشت!

_این کارارو میکنی  بعدش من رفتم زن دیگه گرفتم‌نگی چراها....!!!!!

با تعجب وخنده از اینکه فکر میکردم شوخی میکنه، برگشتم سمتش

+یه بار دیگه تو چشام نگاه کن حرفتو تکرار کن!?

_گفتم که ,میخوام زن دوم بگیرم...

لبخند کش اومده روصورتم‌ناپدید شد

نزدیک پریودم بود، اون همه ام خسته بودم بهم فشار آورد...

از روصندلی بلند شدم گفتم: به درک برو ۱۰تا بگیر اگه من گفتم چرا, بیا بزن تو دهنم .بعدم زن؟؟؟منظورت همون زنای هرجایین دیگه, که امشب زیر این میخابن فردا زیر اون یکی این زنا برات جذابیت دارن؟؟؟

_خفهههههههه شوووووو...

+نمیشم ,بس نیست انقدر لالم کردی؟؟؟بس نیست انقدر تو این زندگی خفه شدم!!!بس نیست انقدر تحملت کردم؟؟؟

_تو منو تحمل کردی؟؟؟خوبه تو خیابونا آواره بودی برداشتم اوردمت کردم زن خونه!یادته که حتی یه تکه لباسم بهت نداده بودن خودت بودی تک و تنها سرتاپات ۲هزارم‌نمی ارزید!کی جمعت کرد؟؟؟؟کی بهت جا داد؟دلم سوخت برات بیچاره!اون وضع خونه زندگیتون بود دیگه‌‌‌..

دخترکم گریه میکرد, اما انگاری نه میشنیدم نه میدیدمش  فقط یکی یکی داشت آجرای خونه که با عشق ساخته بودم اوار میشد رو سرم!

اینا حقیقت بودن, حقیقتای زندگی من, راست میگفت ولی چقدر حقیقت تلخ بودن, یعنی تلخ نبودن از آدم رو به روم انتطار نمیرفت اینارو بهم بگه...

سرم داشت منفجر میشد ..‌.

هوا برا نفس کشیدن کم بود...


درسته که هیچکس ندید وقتی خوردی زمین بلند شدی و خودتو تکوندی و با همه زخمات ادامه دادی درسته که حواس هیچکس بهت نیست ولی تحمل کن. صبر داشته باش...

احساس یه موجود بی پناه داشتم!

غافل از اینکه، آدمی که رو به روم بود یه روز پناه بود...

واقعا این بود؟؟؟؟؟

باورم نمیشد...

_اصلا معلوم نیست سرت به کجاها گرمه با کیا میپری؟؟؟!

تیر ی که تو قلبم رفت و قلبمو شکوند!قلبم تند تند میزد دستام میلرزید ....

هیچ حرفی نزدم رفتم سمت اتاق که فقط وسیله هامو جمع کنم برم ولی بدون دلیل شروع کرد به کتک زدنم

جلو چشمای بچه ام!

جیغ زدم داد زدم گفتم :تروخدا نزن...

صدام به عرش خدا نرسید؟؟؟

یعنی خدا انقدر دور بود که نشنید؟؟؟

خدا کجاست؟؟؟

خدا چرا همیشه طرف ظالماس؟؟؟

سخته باورش که بدونم بود و دید و دم نزد!

مگه نمیگن خدا از مادرمون بیشتر دوستمون داره؟؟

مادر که راضی نمیشه به پای بچه اش یه خار بره!

خون دماغ شده بودم و مثل مار میپیچیدم دور خودم شلوارم پرخون  شده بود...

رفت عقب نگام کرد!

صدای جیغای تبسم وحشتناک بود...

ولی الان هیچکس به فکر فرشته من نبود، فقط یه شیر  حمله کرده بود به یه آهوی بیچاره؛ میخاست قدرتشو  نشون بده به آهوی فلک‌زده...


درسته که هیچکس ندید وقتی خوردی زمین بلند شدی و خودتو تکوندی و با همه زخمات ادامه دادی درسته که حواس هیچکس بهت نیست ولی تحمل کن. صبر داشته باش...


صدامون که بالا رفته بود،همسایه در میزد...
"یادتونه یه سری گفتم اینجا که همسایه امون دعوا میکنه صداش میاد"؟؟؟
البته شوهر اون کجا این نر خر کجا؟؟؟
رفت در و باز کرد
جیغ زدم که خانم فلانی کمک!
مجید نمیذاشت آقای طبقه بالا بیاد تو...
شوهر طبقه بالامون هول داد مجیدو،تلو تلو خورد یه جوری که انگار اصلا قدرت رو پا وایسادن نداره،این حالتاش و میشناختم معلوم بود مست...
دوست نداشتم منو یه مرد با اون وضعیت ببینه‌‌...
خانومش داد زد
*یاسمن خانم؟؟؟
+شما بیا شوهرت نیاد....
اومد تو دستمو گذاشتم جلو چشمم ،نبینم که با دیدنم شوکه میشه نبینم نگاه پر از ترحمشو ....
منو تو دانشگاه و همه‌جا به مغروری میشناختن😔
تو ساختمونم چند باری همین خانم همسایه گفته بود چه شوهر خوبی داری معلومه خیلی دوست داره!
اومد جلو موهامو نوازش کرد با دستای تپلش
چشمامو باز کردم
اشکایی که سر میخورد رو گونه اش
+تبسم و بردار ببر خونه خودتون ،ساکش تو اتاق هر چی دم دستته بریز توش ببر ،لباسای گرمشم بردار بچه ام ترسیده
*پس خودت چی؟؟؟
+تروخدا این کارو کن ترو جون بچه هات، اول تبسم و ببر...
اصرار منو که دید رفت دختر ترسیده امو بغل کرد ،
کی آروم شده بود؟؟؟
صدای ناز و نوازشش میومد، که قربون صدقه دخترکم میرفت ،حدود یه ربع بعد با تبسم رفت....
همه زورمو جمع کردم و گفتم :((یا حضرت زینب)) بلند شدم برم سمت اتاق...
گفتم‌:قوی باش یاسی، تو روزای بدترم گذروندی ،مثل همیشه نشون بده تو یه زنی...و چه مردونه زنی...
ولی خب این دردا رو شونه های ظریفم سنگینی میکرد...
یه گوشه نشسته بود سرشو گذاشته بود رو پاهاش..‌.
رفتم سمت اتاق درو قفل کردم!
همونجوری با لباس رفتم زیر دوش حموم،یه ،یه ربعی گذشت و بخودم اومدم؛ تند تند دوش گرفتم و لباسامو پوشیدم ساک کوچیکی برداشتم، خواستم جمع کنم که یاد حرفاش افتادم من از این زندگی هیچ حقی نداشتم، چیومیخاستم ببرم؟؟؟همین لباسای تنمم اضافی بود، فقط شناسناممو برداشتم ،و رفتم بیرون ؛نبود.
قلبم واستاد نکنه رفته سراغ بچه ام، گریه ام گرفت دوییدم سمت در،
درم قفل بود کوبیدم به در و کمک خواستم،
دیدم وحشت زده از دستشویی در اومد ،بیرون موهاش خیس بود...
گفتم:در و باز کن بزار برم، تروخدااا ،جون تبسم، تورو جون بابات، ترو امام حسین...
هق هق کردم.
معلوم بود مستی از سرش پریده...
و مغزش تازه فعال شده و فهمیده چیکار کرده!
شاید باورش برا خودشم سخت بود...
نمیدونم ولی نگاهش حرکتاش پر استرس بود
اومدطرفم همه ی بدنم شروع کرد به لرزیدن
_آروم باش کاریت ندارم بخدا، نلرز عشقم، نلرز خانومم
عقققق چقد از این حرفا چندشم میشد...


درسته که هیچکس ندید وقتی خوردی زمین بلند شدی و خودتو تکوندی و با همه زخمات ادامه دادی درسته که حواس هیچکس بهت نیست ولی تحمل کن. صبر داشته باش...
2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز