گفتم:مجید جونی شام نداریم!
خیلی جدی نگاه کرد تو صورتم ,حتی چهره اش ته خنده ایم نداشت!
_این کارارو میکنی بعدش من رفتم زن دیگه گرفتمنگی چراها....!!!!!
با تعجب وخنده از اینکه فکر میکردم شوخی میکنه، برگشتم سمتش
+یه بار دیگه تو چشام نگاه کن حرفتو تکرار کن!?
_گفتم که ,میخوام زن دوم بگیرم...
لبخند کش اومده روصورتمناپدید شد
نزدیک پریودم بود، اون همه ام خسته بودم بهم فشار آورد...
از روصندلی بلند شدم گفتم: به درک برو ۱۰تا بگیر اگه من گفتم چرا, بیا بزن تو دهنم .بعدم زن؟؟؟منظورت همون زنای هرجایین دیگه, که امشب زیر این میخابن فردا زیر اون یکی این زنا برات جذابیت دارن؟؟؟
_خفهههههههه شوووووو...
+نمیشم ,بس نیست انقدر لالم کردی؟؟؟بس نیست انقدر تو این زندگی خفه شدم!!!بس نیست انقدر تحملت کردم؟؟؟
_تو منو تحمل کردی؟؟؟خوبه تو خیابونا آواره بودی برداشتم اوردمت کردم زن خونه!یادته که حتی یه تکه لباسم بهت نداده بودن خودت بودی تک و تنها سرتاپات ۲هزارمنمی ارزید!کی جمعت کرد؟؟؟؟کی بهت جا داد؟دلم سوخت برات بیچاره!اون وضع خونه زندگیتون بود دیگه..
دخترکم گریه میکرد, اما انگاری نه میشنیدم نه میدیدمش فقط یکی یکی داشت آجرای خونه که با عشق ساخته بودم اوار میشد رو سرم!
اینا حقیقت بودن, حقیقتای زندگی من, راست میگفت ولی چقدر حقیقت تلخ بودن, یعنی تلخ نبودن از آدم رو به روم انتطار نمیرفت اینارو بهم بگه...
سرم داشت منفجر میشد ...
هوا برا نفس کشیدن کم بود...