هیچی دخترش درس نخوند و به مامانش فحشای بد میداد
تو رابطه با یه پسر بود و از آخر پسره نیومد مامانه همه جوره پشتش بود برای ناخنکاریه دخترش ۲۵ تومان پول هزینه کرده بود ولی دخترش باهاش خوب نبود احترام نمیذاشت بد حجاب و خود مختار بود و مادر دیگه بهش گیر نمیداد ولی عذاب میکشید معذرت میخوام تا مادر میخواست حرف بزنه دختره میگفت گ.و.ه خوردی منو به دنیا اوردی حالا مسولیتمو قبول کن
تیر آخرم این بود که مامانه میخواست با یه مرد ۴۰ ساله ازدواج کنه دختره اول قبول کرده بود که عیبی نداره مامانش حق زندگی داره ولی شب خواستگاری دعوا راه انداخته بود و بی آبرویی کرده بود خواستار پرید
دختره ام رفت خونه مامان بزرگش زندگی کنه
مامانم میگفت اشتباهه به نظرتون ازدواج کنم یا نه
دیگه بقیه اشو نخوندم ولی دخترشم خیلی دوست داشت هنوز