#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#یک_دنیا_مادر
#قسمت_اول
اسم من طاهره و متولد سال 1320شهر تبریز هستم……
ما ۶برادر و ۶خواهر بودیم…..آبا و آجان(مامان و بابا(از هر نظر ،،چه مالی و چه ظاهری به هم میخوردند چون هر دو پدربزرگم کدخدای روستا خودشون بودند و بدون اینکه آجان ،، آبا رو بدزده،، ازش رسمی خواستکاری و ازدواج کردند…..
من بچه ی هفتم و بین دخترا سومین خواهر هستم یعنی سه خواهر و دو برادر کوچیکتر از خودم داشتم…..
دوران کودکی مثل هر دختر روستایی تو دشت وچمن و کوه و غیره شاد و با نشاط فقط بازی میکردم…. البته چون تعدادمون زیاد بود هیچ وقت تنها نبودم و مطمئنم که برام مشکلی پیش نیومده……
از نظر ظاهر یه دختر تپل و قد کوتاه و سفید رو با چشمهای درشت عسلی بودم……قد کوتاه که میگم یعنی نسبت به دخترا متوسط حساب میشم ،،.بطوری که در اوج جوونی حدودا۱۵۰سانت میشدم…..
روستای ما اون زمان مدرسه نداشت و تعداد کمی از مردم روستا فقط سواد قرآنی داشتند…….
آجان خوب قران میخواند و به ما هم یاد میداد اما من اصلا دوست نداشتم و دل نمیدادم بخاطر همین هیچی یاد نگرفتم……
نسبت به خواهر و برادرام شر و شیطونتر بودم و حریف هم سن و سالهام میشدم….
خلاصه گذشت و حدود ده ساله شدم ،،،،هنوز وارد دوران نوجوونی نشده بودم و فیریک بدنم به بلوغ نرسیده بود……
یه روز به اصرار ننه رفتم سر چشمه تا آب بیارم،….نمیدونم چرا اون روز حسش نبود و دوست نداشتم از خونه بیرون برم ولی چون کسی خونه نبود و همه رفته بودند سرزمین،،،،ننه منو بزور برای آب فرستاد……
وقتی سر چشمه رسیدم چند نفری اونجا بودند….کوزه امو پر کردم و در حال آوازخوندن بطرف خونه حرکت کردم…..
نزدیک ده رسیده بودم که یکی منو از پشت بغل کرد و دوید…..اون لحظه داد کشید و کوزه از دستم پرت شد پایین…..
هر چی داد میکشیدم کسی توجه نمیکرد چون همه میدونستند این رسم روستاست و هیچ آسیبی به من نمیرسه…..
اون پسر منو برد خونه ی یکی از فامیلاشون…..وقتی تو خونه منو گذاشت روی زمین ،،،،برگشتم و دیدم یکی از پسرای روستامونه…..قبلا دیده بودمش…..از نظر چهره و قد درست برعکس من بود…..رنگ پوست سبزه ی تیره و افتاب سوخته….قد بلند و لاغر اندام…..زیبایی خاصی هم نداشت……
همیشه وقتی این پسر رو میدیدم از قیافه اش بدم میومد و الان همون منو دزدیده…..(مار از پونه بدش میاد جلوی لونش سبز میشه)…….
دزدیده شدن تو روستای ما مساوی بود با ازدواج قطعی با رباینده…….
با دیدن حسین شروع به گریه کردم و گفتم:من میخواهم برم خونمون…..ولم کن…..
حسین حرفی نزد و یه گوشه نشست ….رفتم سمت در،،، قفل بود…..
چند بار در رو کوبیدم که گلدسته خانم اومد جلوی در و گفت:دختر فاطمه خانمی؟؟اره خودشی….اینقدر در نزن….دو روز که اینجا موندی اقاجونت راضیت میده و عروس میشی….تازه باید خوشحال هم باشی ،حسین پسر خیلی خوبیه…………
بچه بودم و این حرفهارو درک نمیکرد و دلم میخواست برگردم خونه…..حسین اروم یه گوشه نشسته بود و نگاهم میکرد….
با پررویی رو به حسین کردم و گفتم:من تورو نمیخواهم ….ولم کن….از قیافه ات بدم میاد………..
حسین سرشو انداخت پایین و گفت:دیگه کاری نمیشه کرد….همین که من بهت دست زدم و دزدیدمت کار تمومه….چه بخواهی چه نخواهی……….
گریه هام به هق هق تبدیل شد……اون روز و شب اونجا موندم و فقط گریه کردم…..
گلدسته خانم هر چی دلداریم داد اروم نشدم…..حتی یادمه برام قند اورد آخه اون موقعها قند و شیرینجات خیلی کم و جزء تنقلات گرون و مهم محسوب میشدند ،،،،من خودم بشخصه عاشق قند بودم ولی از اینکه زندونی شده بودم و قرار بود از مامان و بقیه جدا بشم حالم بد بود و میلی به قند هم نداشتم………….
دنیای عجیبیه….اون زمان بهترین وسیله ی پذیرایی از مهمون قند و چای بود و الان بدترین و مضرترین مواد غذایی محسوب میشه……
اون شب داخل همون اتاق یه گوشه مچاله شدم و با هق هق و اشک ریزان خوابیدم…..
زمان ما برق و وسایل برقی تو روستا نبود و با طلوع و غروب خورشید همه بیدار و میخوابیدیم……..
من روبروی یکی از روزنه های سقف اتاق بودم(اون زمان خونه ها پنجره نداشت بلکه بصورت روزنه روی سقف خانه ها قرار داشت که بهش جامخانه میگفتند)….
تا نوازش نور خورشید رو روی پلکهام حس کردسریع پلکهامو از هم باز کردم وگوشهامو تیز کردم و با شنیدن صدای اواز خروسها از صبح شدن مطمئن و از جام بلند شدم و گلدسته خانم رو صدا زدم……….