2777
2789
عنوان

سرگذشت طاهره

5224 بازدید | 89 پست

#سرگذشت


#برشی_از_یک_زندگی

#یک_دنیا_مادر


اسم من طاهره و متولد سال 1320شهر تبریز هستم……
ما ۶برادر و ۶خواهر بودیم…..آبا و آجان(مامان و بابا(از هر نظر ،،چه مالی و چه ظاهری به هم میخوردند چون هر دو پدربزرگم کدخدای روستا خودشون بودند و بدون اینکه آجان ،، آبا رو بدزده،، ازش رسمی خواستکاری و ازدواج کردند…..
من بچه ی هفتم و بین دخترا سومین خواهر هستم یعنی سه خواهر و دو برادر کوچیکتر از خودم داشتم…..
دوران کودکی مثل هر دختر روستایی تو دشت و‌چمن و کوه و غیره شاد و با نشاط فقط بازی میکردم…. البته چون تعدادمون زیاد بود هیچ وقت تنها نبودم و مطمئنم که برام مشکلی پیش نیومده……

#سرگذشت


#برشی_از_یک_زندگی

#یک_دنیا_مادر

#قسمت_اول



اسم من طاهره و متولد سال 1320شهر تبریز هستم……

ما ۶برادر و ۶خواهر بودیم…..آبا و آجان(مامان و بابا(از هر نظر ،،چه مالی و چه ظاهری به هم میخوردند چون هر دو پدربزرگم کدخدای روستا خودشون بودند و بدون اینکه آجان ،، آبا رو بدزده،، ازش رسمی خواستکاری و ازدواج کردند…..

من بچه ی هفتم و بین دخترا سومین خواهر هستم یعنی سه خواهر و دو برادر کوچیکتر از خودم داشتم…..

دوران کودکی مثل هر دختر روستایی تو دشت و‌چمن و کوه و غیره شاد و با نشاط فقط بازی میکردم…. البته چون تعدادمون زیاد بود هیچ وقت تنها نبودم و مطمئنم که برام مشکلی پیش نیومده……

از نظر ظاهر یه دختر تپل و قد کوتاه و سفید رو  با چشمهای درشت عسلی بودم……قد کوتاه که میگم یعنی نسبت به دخترا متوسط حساب میشم ،،.بطوری که  در اوج جوونی حدودا۱۵۰سانت میشدم…..

روستای ما اون زمان مدرسه نداشت و تعداد کمی از مردم روستا فقط سواد قرآنی داشتند…….

آجان خوب قران میخواند و به ما هم یاد میداد اما من اصلا دوست نداشتم و دل نمیدادم بخاطر همین هیچی یاد نگرفتم……

نسبت به خواهر و برادرام شر و شیطونتر بودم و حریف هم سن و سالهام میشدم….

خلاصه گذشت و حدود ده ساله شدم ،،،،هنوز وارد دوران نوجوونی نشده بودم و فیریک بدنم به بلوغ نرسیده بود……

یه روز به اصرار ننه رفتم سر چشمه تا آب بیارم،….نمیدونم چرا اون روز حسش نبود و دوست نداشتم از خونه بیرون برم ولی چون کسی خونه نبود و همه رفته بودند سرزمین،،،،ننه منو بزور برای آب فرستاد……

وقتی سر چشمه رسیدم چند نفری اونجا بودند….کوزه امو پر کردم و در حال آوازخوندن بطرف خونه حرکت کردم…..

نزدیک ده رسیده بودم  که یکی منو از پشت بغل کرد و دوید…..اون لحظه داد کشید و کوزه از دستم پرت شد پایین…..

هر چی داد میکشیدم کسی توجه نمیکرد چون همه میدونستند این رسم روستاست و هیچ آسیبی به من نمیرسه…..

اون پسر منو برد خونه ی یکی از فامیلاشون…..وقتی تو خونه منو گذاشت روی زمین ،،،،برگشتم و دیدم یکی از پسرای روستامونه…..قبلا دیده بودمش…..از نظر چهره و قد درست برعکس من بود…..رنگ پوست سبزه ی تیره و افتاب سوخته….قد بلند و لاغر اندام…..زیبایی خاصی هم نداشت……

همیشه وقتی این پسر رو میدیدم از قیافه اش بدم میومد و الان همون منو دزدیده…..(مار از پونه بدش میاد جلوی لونش سبز میشه)…….

دزدیده شدن  تو روستای ما مساوی بود با ازدواج قطعی با رباینده…….

با دیدن حسین شروع به گریه کردم و گفتم:من میخواهم برم خونمون…..ولم کن…..

حسین حرفی نزد و یه گوشه نشست ….رفتم سمت در،،، قفل بود…..

چند بار در رو کوبیدم که گلدسته خانم اومد جلوی در و گفت:دختر فاطمه خانمی؟؟اره خودشی….اینقدر در نزن….دو روز که اینجا موندی اقاجونت راضیت میده و عروس میشی….تازه باید خوشحال هم باشی ،حسین پسر خیلی خوبیه…………

بچه بودم و این حرفهارو درک نمیکرد و دلم میخواست برگردم خونه…..حسین اروم یه گوشه نشسته بود و نگاهم میکرد….

با پررویی رو به حسین کردم و گفتم:من تورو نمیخواهم ….ولم کن….از قیافه ات بدم میاد………..

حسین سرشو انداخت پایین و گفت:دیگه کاری نمیشه کرد….همین که من بهت دست زدم و دزدیدمت کار تمومه….چه بخواهی چه نخواهی……….

گریه هام به هق هق تبدیل شد……اون روز و شب اونجا موندم و فقط گریه کردم…..

گلدسته خانم هر چی دلداریم داد اروم نشدم…..حتی یادمه  برام قند اورد آخه اون موقعها قند و شیرینجات خیلی کم و جزء تنقلات گرون و مهم محسوب میشدند ،،،،من خودم بشخصه عاشق قند بودم ولی از اینکه زندونی شده بودم و قرار بود از مامان و بقیه جدا بشم حالم بد بود و میلی به قند هم نداشتم………….

دنیای عجیبیه….اون زمان بهترین وسیله ی پذیرایی از مهمون قند و چای بود و الان بدترین و مضرترین مواد غذایی محسوب میشه……

اون شب داخل همون اتاق یه‌ گوشه مچاله شدم و با هق هق و اشک ریزان خوابیدم…..

زمان ما برق و وسایل برقی تو روستا نبود و با طلوع و غروب خورشید همه بیدار و میخوابیدیم……..

من روبروی یکی از روزنه های سقف اتاق بودم(اون زمان خونه ها پنجره نداشت بلکه بصورت روزنه روی سقف خانه ها قرار داشت که بهش جامخانه میگفتند)….

تا نوازش نور خورشید رو  روی پلکهام حس کردسریع   پلکهامو از هم باز کردم  وگوشهامو تیز کردم و با شنیدن  صدای اواز خروسها  از صبح شدن مطمئن و از جام بلند شدم و گلدسته خانم رو صدا زدم……….

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

#سرگذشت#برشی_از_یک_زندگی#یک_دنیا_مادر#قسمت_اولاسم من طاهره و متولد سال 1320شهر تبریز هستم……ما ۶برادر ...


#قسمت_دوم

وقتی صبح شد از جام بلند شدم …… اول به اطرافم نگاهی انداختم که دیدم حسین گوشه ایی خوابیده بعد رفتم پشت در و گلدسته خانم رو صدا زدم……….
از صدای من حسین بیدار شد و کش و قوسی به بدنش داد و به من خیره شد….با تنفر نگاهمو ازش گرفتم که یهو در باز شد و گلدسته خانم با دستهای کثیف وارد شد…..مشخص بود که تخم‌مرغهارو از زیر مرغها جمع کرده بود و میخواست صبحونه درست کنه…..
تا دیدمش گفتم:من میخواهم برم خونمون…..
گلدسته خانم گفت:دیروز به آبات گفتم تا با آجانت حرف بزنه و امروز جمع شند و حرفهاشونو بزنند….حتما امروز میری خونتون….
حسین با شنیدن این حرفها لبخندی زد و گفت:آجان من چی خبر داره؟؟؟
گلدسته خانم گفت:اره….همشون عصر میاند اینجا…..
دوباره اشکم سرازیز شد و رفتم گوشه ایی کز کردم……اون لحظه حس میکردم تمام سلولهای بدنم یکی یکی از هم جدا میشند….تو خودم جمع شدم تا شاید از پراکندگی اعضای بدنم جلوگیری کنم…..
همونجوری که گریه میکردم یه لحظه حس کردم کل بدنم یخ شد و لرز عجیبی اومد سراغم…..گلدسته خانم از رنگ و روی پریدیم متوجه ی حالم شد و اومد سراغم و بلندم کرد و منو از اتاق بیرون برد …… یه کم اب تو حلقم ریخت و گفت:بخور تا حالت بهتر بشه…..
از حال اون روزم بگذریم چون بچه بودم زیاد جزئیاتش یادم نمیاد……
بعداز ناهار آقاجان و آبا اومدن دنبالم….همزمان پدر حسین هم رسید و قرارها گذاشته شد……
وقتی برگشتم خونه…..
فردا به خیال اینکه از دست حسین راحت شدم شاد و شنگول تو کوچه و پس کوچه های روستا با همسن و ساله هام مشغول کار و بازی شدم ،،،،غافل از اینکه همون روز قراره بله و برون داریم…..
اون زمان چون تو روستا برق نداشتیم ،،مراسمات قبل از تاریکی شب انجام میشد…..یکی دو ساعت قبل از اذان مغرب خوشحال و خندان تو کوچه با دختر همسایه در حال خاله بازی بودم که آبا صدا کرد و گفت: بیا خونه الان مهمون میاد….
گفتم:باشه!!!یه کم دیگه بازی کنم میاد…..
نیم ساعتی گذشت و من همچنان در حال بازی بودم که دیدم حسین و پدر و مادرش و چند تا از خواهراش وغیره اومدند….
خواهر حسین تا منو دید گفت:هی دختر!!!بیا تو….نمیبینی مهمون اومدیم….؟؟؟
با همون حالت بازی گفتم:شما برید منم میام……….
مادر حسین سری از روی تاسف به حسین تکون داد و رفتند داخل…..
تا مهمونا داخل شدند آبا(مامان) اومد یه نشگون محکم ازم گرفت و بعد با فشاردستش بازومو گرفت و کشید داخل خونه و پرتم کرد تو اتاقکی که داخل حیاط بود و با عصبانیت تمام گفت:خیر ندیده!!!اون لباسهارو بردار بپوش و برو تو اون یکی اتاق بشین تا مادر حسین بیاد و انگشتر دستت کنه….
من در حالیکه یه دستم روی بازوم و دست دیگم روی جای نشگون شکمم بود گفتم:نمیخواهم…..از حسین بدم میاد….من علی رو میخواهم….
آبا در حالیکه صورتشو چنگ مینداخت گفت:خفه شو دختر!!!الان میشنوند و پدرت روزگارتو سیاه میکنه….
بعد یه کم صداشو ارومتر کرد و ادامه داد:کدوم علی رو میگی؟؟؟
با بغض گفتم:علی داداش…اون همیشه با من مهربونه….تازه سیاه نیست  و من ازش نمیترسم………
آبا گفت:ساکت شو!!!اون داداشته!!!!تو زن حسین باید بشی…..
گفتم:آبا!!!نمیشه زن ،داداشم بشم؟؟؟؟
آبا محکم کوبوند تو سرم و گفت:خجالت بکش دخترگیج!!!آدم نمیتونه با داداشش عروسی کنه……….
گفتم:عروسی نمیکنم فقط اینجا بمونم پیش شما و داداش…..
آبا که حسابی از حرفهای من کلافه شده بود لباس رو پرت کردم تو صورتم و گفت:یاالله بپوش و برو داخل اون اتاق……
وقتی به لباس نگاه کردم دیدم همون لباس خوشگلی بود که چند وقت پیش آبا برای خودش میدوخت……اما انگار بعداز دزدیده شدن من سایزشو کوچیکتر کرده بود تا بده من برای مراسم بله و برون بپوشم…………..
با دیدن لباس حس خوبی اومد سراغم …..انگار با یه لباس گول خوردم و با ذوق پوشیدمش و برای خودم چند دور زدم و‌حالت رقص به خودم گرفتم…………….


#قسمت_سوم


لباس رو پوشیدم و با خوشحالی رفتم داخل اتافی که مامان گفته بود…..خواهر و برادرای کوچیکترم هم اونجا بودند….

همشون دورمو گرفتند و داداشم رضا گفت:لباست چقدر خوشگل……دیروز کجا رفته بودی؟؟؟؟

گفتم:خونه گلدسته خانم….

رضا گفت:تو‌که نبودی ما رفتیم مدرسه….آخه اقا معلم اومده و میخواهد به همه درس بده……………..

با ذوق گفتم:من هم میخواهم برم مدرسه……

بچه ها همه گفتند :اره…همه باهم میریم………

ذوق مدرسه و ذوق لباس زنانه  خوشحالیمو دو چندان کرد و لپهای سفید و تپلم گل انداخت…………..

نیم ساعت بعد صدای صلوات و دست زدن اومد و بالافاصله  مادر حسین با دختراش و آبا وارد  اتاقی که ما بودیم شدند و یه انگشتر تو دستم  و یه روسری پراز زر و برق انداخت سرم و بعد همشون یکی یکی منو بغل کردند و‌بوسیدند…..

مهمونا رفتند……اون شب من وقتی تو رختخواب بودم حرفهای آبا و آجان رو شنیدم…..

آبا گفت:هیچی نداره…..شنیدی که پدرش میگفت به من ربطی نداره و باید روی پای خودش بایسته…..حتی خونه هم نداره….دخترمو کجا میخواهد ببره….؟؟؟

آجان گفت:خونه ی پدرش…..به حرفهای پدرش توجه نکن ،،،بالاخره یه گوشه ایی از اون خونه براش جا پیدا میشه….چاره ایی نیست و این قضیه ی برای هممون تموم شده است…..ولش کن و حرفشو دیگه نزن…..

آبا شروع به گریه کرد و من با صدای گریه هاش که ریتم لالایی برای من داشت ،،کم کم خوابم برد……….

فردا صبح بعداز صبحونه ،،،همه ی بچه ها از خونه بیرون زدند و دویدند سمت مدرسه…..من هم میخواستم باهاش همراه بشم که آبا مانع شد و گفت:تو دیگه زن حسین هستی و نمیتونی بی اجازه جایی بری…………..

با این حرف آبا حس کردم پرنده ایی هستم که بال و پرمو رو بستند و حق پرواز ندارم و فقط باید تو قفس خونه دور خودم بچرخم…..

دوست داشتم حتی شده یک بار مدرسه و معلم رو ببینم….با خودم گفتم:یعنی معلمها چه شکلیند؟؟؟؟؟؟باید یواشکی برم و ببینم….

به حالت قهر داخل اتاق منتظر نشستم تا فرصتی پیدا کنم و از خونه بزنم بیرون…..هر چی صبر کردم آبا از حیاط تکون نخورد …..نمیدونم چرا اون روز بیشتر کاراشو داخل حیاط انجام داد…..

یهو یه فکری به سرم زد و دویدم سمت انبار کاه….برای پشت بام انبار آجان پله درست کرده بود تا بتونه کاه هارو از پنجره ی کروی شکلی که درست کرده بود داخل انبار بریزه……

با سرعت اما بیصدا از پله ها رفتم بالا و بعد از دیوار سمت کوچه اویزون شدم و پریدم پایین…..یه کم تو ناحیه ی پاهام حس درد کردم ولی اهمیت ندادم و بسمت مدرسه راه افتادم…..

مدرسه ایی که میگم فقط یه چهار دیواری بود که یک سالی میشده ساخته بودند اما معلم نداشت و حالا از شانس بد من درست زمانی که نامزد شدم،،معلم فرستاده بودند…..

رسیدم جلوی در مدرسه و داخلشو نگاه کردم…..بچه ها همه نشسته بودند ….خواهرا و برادرای من هم بودند….

رضا منو دیدو گفت:طاهره!!بیا تو…..

اقا معلم جوان با حرف رضا نگاهشو بسمت در برگردوند و تا چشمش به من افتاد گفت:به به!!!یه شاگرد دیگه!!!چند سالته؟؟؟

گفتم:ده سالمه….

معلم یه کم فکر کرد و گفت:اما برای تو یه کم دیر شده کلاس اول باشی….…عیبی نداره خودم بهت یادم میدم…..اسمتو جز بچه های مدرسه نمینویسم…..

من که اصلا از حرفهای اقا معلم چیزی سر در نیاوردم و فقط سرمو تکون دادم…..

اقا معلم گفت :بیا تو ….

همینکه خواستم برم داخل کلاس یهو یکی دستمو از پشت کشید…..

با ترس برگشتم و دیدم آباست…..

آبا(مامان)صداشو از لای دندوناش بیرون داد و اروم گفت:خاک عالم!!!اینجا چیکار میکنی؟؟؟تو برای من آبرو نزاشتی….

اقامعلم اومد جلو و سعی کرد مامان رو قانع کنه که باید من درس بخونم ولی مامان گوشش بدهکار نبود و منو در حال گریه و کشون کشون منو برد خونه

#قسمت_سوملباس رو پوشیدم و با خوشحالی رفتم داخل اتافی که مامان گفته بود…..خواهر و برادرای کوچیکترم هم ...


#قسمت_چهارم

رسیدیم خونه….مامان کلی نشگونم گرفت و موهامو کشید و گفت:تو ادم نمیشی….زودتر بری خونه ی شوهرت من هم راحت میشم…..
اون شب نمیدونم به آجان چی گفت و چی شنید که فرداش حسین و خانواده اش اومدند خونمون…………
حرفها زدشده و طی یک هفته آبا دو دست رختخواب اماده کرد و یه کم وسایل خونه و اعلام آمادگی کردند برای عروسی…..
گذشت و …..دو روز موند به عروسی که موقع ناهار از حیاط صدای مردونه ایی یاالله گفت….
اون زمان آبا یا دخترایی که نامزد داشتند و بالای ۹سال بودند چه تو خونه چه بیرون همیشه حجاب داشتند….یعنی من هیچ وقت آبا رو بدون روسری نمیدیم به جز وقت خواب یا شستن موهاش…………..
با شنیدن صدا دویدم سمت ایوان و دیدم اقا معلمه…..
وای…..اقا معلم !!!!خونه ی ما چیکار میکرد؟؟؟؟با خجالت برگشتم داخل اتاق و به مامان گفتم:آبا!!آبا!!اقا معلمه…..
مامان که تعجب کرده بود بلند شد و دستی به سرو روش کشید و رفت حیاط…..
آبا گفت:سلام!!خوش اومدی….بفرما…..
اقا معلم گفت:سلام!!!مزاحم نمیشم!!!همینجا تو ایوان میشینم…..همسرتون خونه است….؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آبا گفت:نه….…کاری داشتی؟؟؟
اقا معلم گفت:میخواستم اون دخترت که دوست داره درس بخونه رو اجازه بگیرم و ببرم مدرسه………..
آبا گفت:اون شوهر داره و شوهرش اجازه نمیده……..
اقا معلم که بعدها فهمیدم اهل تهرانه با تعجب گفت:آخه خیلی بچه است…..پس چرا خونه ی شما میمونه؟؟؟
آبا گفت:بچه نیست….ده سالشه….هنوز عقد نکردند…دو روز دیگه میره خونه ی شوهرش………….
اقا معلم با چهره ایی گرفته و متعجب ،خداحافظی کرد و رفت ….
همون روز نزدیک غروب مادربزرگم اومد خونمون و گفت:اقامعلم ،طاهره رو خواستگاری کرده و میگه فقط بخاطر اینکه بتونم کمکش کنم تا درس بخونه میخواهم زنم بشه ….
آبا زد تو صورتش و گفت:خاک بر سرم!!!وای اگه حسین و خانواده اش بشنوند آبرو برامون نمیمونه…….
مادربزرگم گفت:اون معلمه و اهل تهرانه!!همه چی هم داره….تازه از اینجا میبره و حرف و حدیثی هم پشت سرش نمیشه…..والا به هر کی میگم همه با تعجب میگند خوش به حالش که یه  معلم ازش خواستگاری کرده،،،عجب شانسی داره طاهره………….
انگار مامان با حرفهای مادرش یه کم نرم شد چون گفت:چی بگم والا!!؟؟
ولی وقتی به آجان گفت که معلم خواستگارمه….آجان اول به مامان یه کتک مفصل زد  و بعد رفت سراغ اقا معلم و کاری کرد که دیگه برای تدریس هم به روستای ما نیومد…..
وقتی این حرفها به گوش حسین رسید،، خیلی سریع یه مراسم با خرج آجان گرفتند و منو بعنوان عروس با چشم گرویون و حالی خراب بردند خونشون……………
تصور کنید که یه دختر ده ساله که از چهره ی شوهرش بدش میومد و ازش میترسید به یکباره در عرض دو هفته از خانواده دور شده و حالا باید یهو وارد مرحله ی زناشویی بشه که هیچ اطلاع و حسی نسبت بهش نداره …….
شب عروسی که الان همه میگند بهتر شب عمرشونه برای من بدترین شب بود….منی که حتی جنسیت رو تشخیص نمیدادم و نمیدونستم چرا به یکی دختر میگند و به یکی دیگه پسر؟؟؟من تفاوت دختر و پسر بودن رو از نوع پوشش تشخیص میدادم و هر کی دامن میپوشید و موهاش بلند بود میگفتم دختره و برعکس……
من نمیگم چرا ده سالگی عروس شدم من میگم چرا  خانواده ها صبر نکردند تا به سن بلوغ برسم ؟؟؟من میگم چرا شب عروسی هیچ کسی خونشون نرفت تا دستمال رو حسین براشون ببره…..؟؟؟؟
القصه ،،!!!بعداز دیدن دستمال و کل کشیدن و دست زدن همه متفرق شدند و من موندم و یه دنیا درد روحی و جسمی……

#قسمت_چهارمرسیدیم خونه….مامان کلی نشگونم گرفت و موهامو کشید و گفت:تو ادم نمیشی….زودتر بری خونه ی شوه ...


#قسمت_پنجم

بعداز عروسی وارد دنیا زنانه شدم….. بچه بودم اما از من توقعات یه ادم بزرگ رو داشتند…..
تا قبل از عروسی نمیدونستم که بابای حسین دو همسرست…..یعنی من دو تا مادرشوهر داشتم……..هر دو مادرشوهر رو دیده بودم اما عقلم نمیرسید که هوو یعنی چی؟؟؟؟؟
مادرشوهر واقعی من یعنی مادر حسین خانم خیلی خوبی بود و نظیرش اون زمان کم بود…….اما امان از دست همسر اول…..همسر اول پدر شوهرم بچه دار نشده بود و بخاطر همین با مادر حسین ازدواج کرده بود………….
مادر شوهرم ۹تا بچه داشت که حسین پسر ارشدش  و ۲۰ساله بود……بخاطر این تعداد بچه همسر اول کلی بهش حسادت میکرد و حرف زور میگفت و قطعا این زورگویی و اذیتهاش برای من هم بود……….
از ناراحتیهای اوایل زندگیم چیزی نمیکم چون اغشته به بچگی و کوتاه فکری خودم هم هست…………..
دوسال گذشت و تمام این دو سال رو از حسین فراری و مجبور بودم که تو یه اتاق باهم بخوابیم………بقدری از حسین و پدرشوهرم کتک میخوردم که تو روستا هیچ زن و دختری تا حالا کتک نخورده بود…..
به کتک خور روستا معروف شده بودم ولی کم نمیاوردم و جواب میدادم ….. همین پررو بودنم باعث میشد بیشتر کتک بخورم…….
آجان که اصلا دخالت نمیکرد و میگفت:طاهره دیگه از ما جدا شده و اختیارش دست اون خانواده است……….
اما علی( داداش بزرگم )طاقت نمیاورد و هر وقت حسین رو جایی گیر میاورد حسابی حقشو میزاشت کف دستش و از من حمایت میکرد…….البته یه حامی تو اون خونه هم داشتم و اون کسی نبود جز مادرشوهرم…..
مادرشوهرم یه خانم کوتاه قد و سرخ و سفید و مهربونی بود ولی اختیاری از خودش نداشت و مخفیانه بهم رسیدگی میکرد……
البته کمکهای آبا و خواهرای بزرگترم رو هم نادیده نمیگیرم که باعث شدند زودتر بزرگ شم و به جو جدید عادت کنم…..
۱۲ ساله بودم که  یه روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم دیدم تمام رختخوابم خونیه …… برای اولین بار پریود شدم اما چون هیچ اطلاعاتی ازش نداشتم با ترس شروع کردم به  گریه کردن………
اون زمان این جور مسائل رو اصلا برای بچه ها توضیح نمیدادند و عیب میدونستند…….
خونه کسی نبود ،همه رفته بودند سر زمین….قرار بود من هم بعداز پخت و‌پز و کارای خونه با مادرشوهرم بریم……
وقتی مادرشوهرم دید گریه میکنم با نگرانی گفت:چی شده طاهره؟؟باز اون حسین ذلیل مرده اوله صبحی کتکت زده؟؟؟
با هق هق گفتم:نه….خجالت میکشم بگم….
مادرشوهرم که خانم دنیا دیده ایی بود گفت:نکنه عادت شدی دختر؟؟؟
گفتم:عادت چیه خاله؟؟؟(به مادرشوهرم خاله میگفتم)….
مادرشوهرم یه کم برام توضیح داد و بعد به گوشه ی اتاق اشاره کرد وگفت:داخل اون بقچه پارچه هست…ازش استفاده کن و بعد بشور و روی طناب حیاط پشتی خشکش کن تا کسی نبینه،،،آخه عیبه و ابروت پیش مردای خونه میره…….
من که تا اون لحظه مات به دهن مادرشوهرم نگاه میکردم گفتم:پارچه میفته،،اونوقت بیشتر آبروم میره(اون زمان لباس زیر نبود و حتی خانمها حق شلوار پوشیدن هم نداشتند بلکه چندین دامن بلند و چین دار روی هم میپوشیدند و هر چقدر تعداد دامنها بیشتر و پر چین تر بود اون فرد پولدارتر محسوب میشد……
مادرشوهرم لبخندی زد و گفت:یه پارچه ی بلند و باریک هم داخل بقچه هست اونو دور کمرت ببند و پارچه ایی رو که میخواهی استفاده کنی از پشت و جلو بهش گیر بده تا نیفته….
بللللههه…..اون روز تو اتاقی که مخصوص منو حسین بود مدام تمرین کردم تا تونستم برای خودم از پارچه ها  مثلا پد بهداشتی درست کنم…..
بقدری از پریود شدن خجالت میکشیدم که حتی به مامان و خواهرام هم حرفی نزدم…..
حس درد خفیفی تو ناحیه شکم و کمر و سینه هام داشتم اما مگه میتونستم اعتراض کنم…..
با همون درد به کمک مادرشوهرم کارارو تموم کردیم …..
خواستم حاضر شم و با هم بریم سرزمین که مادرشوهرم گفت:تو‌ نیا!!!بمون خونه و استراحت کن و از فهیمه مراقبت کن…..من به حسین میگم که فهیمه مریض بود موندی تا ازش مراقبت کنی…..
فهیمه خواهرشوهرم و ته تغاری و دو ساله بود…..خوشحال فهیمه رو بغل کردم و رفتم داخل خونه……
وقتی شب حسین اومد خونه ،معلوم بود که متوجه ی وضعیت من شده ،حدس زدم که مادرش بهش خبر داده تا حواسش به من باشه…..
موقع خواب حسین بهم لبخند زد و گفت:دیگه بزرگ شدی و میتونیم بچه دار بشیم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   اشرشیاکلایبدبخت  |  14 ساعت پیش
توسط   moeinipoor  |  14 ساعت پیش