نمیدونم از سال های که گذشت بنویسم یا از سال های رو به رویم.
به هرچه مینگرم سیاهی را میبینم.
و فرزندانی که در این سیاهی مجبور به زیستن هستن .
در چهل سالگی ام در اوج پختگی هایم شدیدا احساس ناپختگی میکنم . در پس خنده هایم غمی و در غم هایم شادیست .به سختی دچار دوگانگی شدم .
گاهی در صلح و گاهی درجنگم
چگونه خود را دریابم
سخت خود را در گذشته ام غرق کرده ام تا حال و آینده ام را نبینم و میدانم این گذشته جز سیاهی چیزی برایم ندارد
من مادر سه فرزندم
مادر
مادر
مادر
چه کلمه ی مقدسی ، که از مقدسی اش فقط نامش را یدک میکشم و چه دردناک است
من هنوز راه خودم را پیدا نکرده ام چگونه ره گشای شما باشم