بابالنگ دراز عزیزم سلام!💔
قلبم از کرانه های دوردست نامت را صدا می زند... این بار اما برای وداع! برای قلبم که نداشتنت را باور کند.. می نویسم برای تو که به تماشای سوختنم نشستی و لحظه ای تردید در جانت نریخت که آیا رواست؟!
بابالنگ درازم.. آمدی از دوردست ها.. من تشنه را به باران رساندی.. در کویر قلبم چادری از عشق بنا کردی و سبز کردی آن ویرانه را... لحظه لحظه در اندیشه و باورم روییدی.. ستاره ها را از آسمان برایم چیدی، خنده ها را بر لبم نشاندی، شادی ها را رقص کنان در دلم فرود آوردی.. تمام نیست هایم را هست کردی... پناهگاه خستگی هایم شدی.. هر بار دردی روزنه ای به سویم پیدا کرد، تو با مهربانی های بیکرانت در به روی غصه هایم بستی.. زمستان پر از برف لحظه هایم را گرم از حضور امنیت بخشت کردی... رنگ زندگیم شدی.. دنیای خاکستری مرا با بودن هایت طرح عشق زدی.. از دوردست ها برایم لالایی آرامش خواندی و تمام جانم را چشم کردی برای دیدن تو... تمام احساسم را سپاهی کردی برای دوست داشتنت.. در آسمان قلبم هر لحظه ستاره ای از یادت روشن می شد و ماه پرفروغش بی شک تو بودی... آمدی تا دامنم را غرق گلهای صحرایی کنی و روحم را با عِطر مهربانی هایت نوازش دهی.. زخم های پینه بسته ام را بوسه زدی و مرهمی شد بر دل شکسته ام.. زیبایی آن لحظه ها را چه کسی درک می کند جز جودی خسته ی امروز که در بی تویی هر لحظه هزار بار جان می دهد!!!!
قلب عریانم را به تو بخشیدم و تو جامه ی مهر پوشاندی به آن.. تویی که از رویا زیباتر بودی..از ابر لطیف تر.. از باد شیطون تر.. از عشق خواستنی تر.. روشن تر از ماه و خورشید.. زلال تر از آب و دلنواز تر از سایه ساران....!! جهان یک تو بود و تو دنیای امن قلب کوچکم! بابالنگ درازم شدی و صدجودی در قلب و باورم جوانه زد تنها برای دوست داشتن تو! بهترین لحظه های عمرم را نقاشی کردی.. نمی دانم مرا در کوچه پس کوچه های جانت نشاندی یا خودت را چو اکسیری جادویی در جانم ریختی.. هرچه بود ریشه زدی در قلبم و من همه تو شدم.. انگار موهای پریشان دلم را نسیم نفس هایت می بافت و گلی از حمایت مردانه بر آن می نشاند.. وه چه زیبا بود.. وه چه دلچسب بود...
قرار بود دیواری شوی جلوی تمام خنجرهایی که قلبم را نشانه می گیرند و امنیت در من خورشیدی بی فروغ باشد..
اما.... اما! اما ندانستم چه شد... چه شد که....! امشب قلبم به من این شجاعت را داد که نبودنت را ببینم و بپذیرم... امشب شب وداع قلب ناباورم با توست... تو که دردها به جانم ریختی و حیات را در قلبم کشتی! من رفتم.. من از تو بریدم.. اما یادت باشد زندگی چیزی جز انسانیت نیست.. اگر آن را نفهمیدی تمام عمر را باخته ای! یادت باشد دلم بسی تو را دوست می داشت وسیع تر از تمام کهکشان ها...! دلتنگی چون دستانی بی رحم گلویم را می فشارد و نوری از سمت تو نیست که مرا از تاریکی ها برهاند.... آن چادر عشق که اول روز به رسم مهر در قلبم بنا کردی را به روی آسمان زندگیم کشیدی.. سوسوی ستارگان را از من گرفتی.. و اینجا دنیا چه سرد و بی عبور است!
هیچ خبر داری از حال من بی تو.. از جودی بی بابالنگ دراز...از چشمی که به تو امید داشت و تمام باورهایش را سوزاندی..!؟
کاش به اندازه ی قطره اشکی در قلبت یادم را نگه داری! و حال به وقت وداع می گویم که تنها یادت را در قلبم نگه می دارم چون عشق واقعی هرگز فراموش نمی شود!
