ماجرا از این قراره دیروز متوجه شدم یه تیکه طلام گم شده
یه چهار ساعت خونه رو گشتم پیدا نکردم
از روی فرش همونجایی آخر سر پیدا شد که چندین بار نگاهش کردیم و شوهرم وقتی از سرکار برگشت انگشترش افتاد زمین و خم شدیم از رو فرش برداشتیم ولی اون طلای من که آخر سر از همونجا پبدا شد رو ندیدیم، فاصلهی چند سانتی داشت باهم
هرچقدر بهم قسم خورد دیروز باور نکردم گفتم تو آوردی انداختیش اونجا وگرنه من اونجا رو دیده بودم و خلاصه یه دعوا راه انداختم و ازش قهر کردم و بلاکش کردم و گفتم دیگه نمیخوام با آدم دروغگویی مثل تو زندگی کنم که طلامو برداشته بعد اورده انداخته اینجا
امروز که از سرکار برگشت دیدم حالش خیلی خرابه و قرآن آورد دستشو گذاشت روش گفت قسم میخورم من ازش خبر نداشتم، تو خودت میدونی من چقدر پول دارم و به پول اون نیازی ندارم و اگر داشتم خودمون تا حالا چقدر گفتیم یه چیزی خواستیم بخریم طلاهاتو بفروشیم، خب میومدم به خودت میگفتم
این جادو هستش که چشم من و تو اون لحظه اصلا کار نکرد و ندید با اینکه چندین مرتبه اونجا رو نگاه کردیم
میگفت من خودمم دیدم اونجاست شوکه شدم و زیر زبونم داشتم بسمالله و این حرفا میگفتم
این یک جادوعه که حسودایی هستن که سحر و جادو کردن چشم ما اون لحظه کار نکنه و حس تنفر بینمون به وجود بیاد
گفت اگه کار من بود یه جای دیگه مینداختم نه همونجایی که خم شدیم انگشتر منو برداشتیم و ندیدیمش
ما زندگیمون خیلی خوبه و همش تو اینستا از سفرهای مختلف و زندگی روزمرمون عکس میذارم
گفت از این به بعد حق نداریم خوشیهامون رو جار بزنیم
شوهرم گفت خودش خیلی ترسیده که چرا از اونجا پیدا شد
بچهها من و شوهرم هیچکدوم به سحر و جادو اعتقاد نداریم و از این چیزهای خرافات خوشمون نمیاد ولی واقعا عجیب بود
میخوام راهنماییم کنین که من چیکار کنم؟ واقعا این امکانش هست جنی چیزی بیاره طلامو بندازه اونجا؟ یا مثل دعاهای زبانبند چشممون چند ساعت کار نکرده باشه و فقط اونو اونجا ندیده باشه؟