فرداشب، شب تولد همسرمه امروز رفته بودم مرخصی بگیرم برای فردا که کلا نیام سرکار،چون اولین سالی هست که توهمی خونه مشترک خودمون هستیم دلم میخاست یه تولد ساده کوچولو براش بگیرم،بعد همکارام ازم پرسیدن چرا کلا فردا میخای نیای؟ نکنه رفتی از همون صبح نوبت آرایشگاه و خلاصه یکم شوخی کردن من هم گفتم نه خودم علاقه دارم کیک و ژله و شام و دسر فرداشب رو خودم درست کنم،بعد چندتایی از اون خانم ها بهم گفتن کارت اشتباهه که میخوای خودت رو خسته کنی از همون صبح پاشی از این کارا بکنی و مردا ارزش این همه خستگی به جون خریدن و فداکاری رو ندارن،یه لحظه یه حالتی شدم وقتی باهام اینجوری حرف زدن.
و مهمتر این که من اصلا زنی نیستم که بتونم همیشه فضای خونه و جو خونه رو شاد نگهدارم تقریبا گوشه گیر و درونگرام، اما خوشحالی همسرم برام خیلی مهمه، چون اون همیشه با همه خستگی هاش به فکر من هست و حواسش به زندگیمون هست، اما وقتی اون خانمها اینطوری گفتن پیش خودم گفتم نکنه واقعا چون اوایل زندگیمون هست چنین حس هایی دارم چون بلاخره اون ها سالهای زیادی هست که ازدواج کردن و بچه دارن.