تو سن ۹ سالگی از یه شخص فوق مورد اعتماد خانواده آزار ج.ن..سی دیدم
بابام اصلا بویی از محبت نبرده بود و بهمون کلامی محبت نمیکرد و فوقالعاده سخت گیر بودن
تو سن ۱۴ سالگی برای فرار از این شرایط ازدواج کردم و خانوادم راضی نبودن .شاید بپرسید چیکار کردن که جلوی ازدواجت رو بگیرن؟باید بگم چندبار کلامی گفتن نه و برای اینکه یه وقت آبرو شون خدشه دار نشه گفتن هرکاری دلت میخواد بکن و منم ازدواج کردم
تو ۴ سال متاهلی هر گونه آزاری که فکر کنید دیدم
(تو تاپیک های قبلی در موردش گفتم و الان توانایی نوشتن ندارم)
به معنای واقعی کلمه درد کشیدم
با یه شوهر بچه ننه ،اسکل ،هول خیانتکار سر کردم
الان که ۴ سال گذشته من توانایی به یاد آوردن خاطرات گذشته رو ندارم و گاهی چهره خانوادم حتی از یادم میره
نمیتونم تمرکز کنم خود.زنی میکنم ،کتک میزنم ف.حش میدم
اونقدر خودم رو میزنم که سیاه کبود بشم و لذت میبرم از اینکار
چندین بار خود.کشی ناموفق داشتم
دوستای همسن و سالم رو که میبینم افسوس میخورم که چرا نتونستم بچگی کنم
صلاح خدا چیه دقیقا
آیا از آزار من لذت میبره؟
فکر میکنم اگه ازم بپرسن چرا تيمارستان بستری شدی دلایلم کافی باشه:)
لطفا نگید برو تراپیست چون شرایطش رو ندارم
الانم اصلا هیچ حسی نسبت به شوهرم ندارم