چرا از یه سنی به بعد دیگه هیچی قشنگ نیست؟
دیگه هیچی نمیچسبه؟
دیگه انگار غم شده قسمتی از وجودتو رهات نمیکنه؟
دیگه شوقی نمیمونه؟
من دوساله اینقد خستم که هرچقدر بخوابمم خستگیه روحم در نمیاد
اینقدر شکستم که دیگه هیچجوره نمیتونم سرهم بشم
اینقدر نمیدونم زندگیم قراره چی بشه که واقعا توان و انگیزه ادامه دادن برام نمونده
جدی یعنی واقعا تهش چی میشه...؟!
دلم میخاد به همه ی این خستگیا،غم و اندوها،سردرگمی ها خاتمه بدم؛ولی خدا باید بدونه که حتی یکبارم تو طول عمرم نذاشت طعم داشتن چیزی که دوستش داشتم رو تجربه کنم :)