من کلا رو خانواده حساب چندانی نمیکنم.
امروز داشتم با خنده به مامانم میگفتم، من یک هفته خونه نبودم بابا زنگ نزد ببینه من کجام. بابا اصلا از من خوشش نمیاد.مامان گفت بابا از هیچکی خوشش نمیاد.
گفتم تو داداشو دوست داری، بابا هم الهامو
همیشه به اسم اینکه من قوی هستم و میتونم گلیم خودمو از آب بکشم بیرون بهم توجه نشد.
ببین من این حرفا رو از روی ناراحتی و دلخوری نگفتم از با لبخند گفتم. من اصلا دلخور نبودم عادی شده برام
من بارها و بارها تنها رفتم سفر کاری و تفریحی کسی باهام نیومد. حتی زنگ نزدن کجایی زنده ای؟
تو کشور غریب تنها بودم، زنگ نزدن. نه اینکه واقعا نیاز نداشتم، دلم میخواست بهم زنگ بزنن.
وقتی همه سرمایه م رفت، بابام حتی نپرسید چیشد و چه حالی داری.
من ازشون دلخور نیستم، به عنوان یه اصل پذیرفتم. مامان همیشه از بی توجهی بابا غر میزنم من تعجب میکنم که مامان بعد از این همه سال از بابا ناامید نشدی و انتظار توجه داری؟؟ عادی باشه برات