دیشب رفتیم بیرون گوشیش دست من بود چون مامانم زنگ زد اومدیم تو آسانسور بهش گفت گوشیو نیاوردم اونم دهن خودشو کج کرد و هرچی دلش خواست بارم کرد من بهش گفتم خودم میارمش عصابمو بهم ریخت اومدیم خونه براش چایی درست کردم نخورد گفت بریزش منم چایی رو ریختم و رفتم تو اتاق اومد تو اتاق ازش بدم میومد پتو رو بردم اومدم تو هال خوابیدم هرچی گفت حوصله ندارم بخواب سرجات گفتم به درک حوصله نداری الآنم هنوز بیدار نشده بره سرکار