یروز خوش ندیدم.بچه ک بودم بخاطر تعصب پدرم کتک میخوردم و با این ک از ۱۳سالگی برام خاستگار اومد منم از خدام بود برم از دستشون چون پدربزرگم و عمومم با ما زندگی میکرد حتی عمم چندسالی بود همش خونه دعوا وبحث بود.
ب هر حال ۱۶سالگی تونستم عقد کنم اما عاشق شدم ولی چ فایده اتیش این عشق زود خاموش شد شوهرم کلا برعکس شد انگار ک منو بزور بهش داده بودن با اینکه فقط ۱سال دنبالم بود ک فقط منو ببینه و هنوزم تو زندگیم دعوا و بحث هست تو زندگی مامانمم هست با اینکه مامانمم دیگ مستقل شده از خانواده پدرم کسی باهاشون نیست اما حتی پدرو مادرم از هم فاصله گرفتن بابام طبقه جدا زندگی میکنه مامانمم جدا ولی همونجا همین دیشب با شوهرم بحثم شد از شدت ناراحتی نخوابیدم کل شبرو حالام امشب مامانم اومد خونم با بابام دعواش شد
چرا من ارامش نمیگیرم تو این زندگی اخه مگه من چ گناهی کردم بخدا دلسوزم ب کسی ازار نرسوندم هیچوقت بد کسیو نخاستم
اما همیشه بدی دیدم ظلم دیدم
کی من رنگ ارامشو میبینم اوضاع مالیمم خوب نیست ی مدت تنها باشم برای خودم برم مسافرت نمیدونم چرا اینجوری شده دیگ داره ۳۰ سالم میشه