من بچه آخر خانوادم با خواهر برادر هام خیلی تفاوت سنی دارم با برادر آخرین ده سال تفاوت سنی دارم
از اول که بچه بودم برادرم یا دعوا کرده بودن دادگاه پاسگاه بودم یا خواهرم با شوهرش دعوا و قهر داشت یکسره تو خونه ما بود و دق و دلیشو سر ما خالی میکرد آنقدر تنش ایجاد میکردن که من بدبخت حتی جرئت کوچیک ترین درخواست هارو نمیتونستم داشته باشم چون همیشه درگیر بودن و اعصابشون خورد بود همیشه تو بدترین تنش ها و استرس ها بودم آنقدر حرص و جوش و غصه خوردم تا پریود شدم تنبلی تخمدان گرفتم مامانم آنقدر درگیر بچه هاش بود اصلا براش مهم نبود دختر نوجوونش ۷ یا ۸ ماه یه بار پریود میشه فقط
تا اینکه ازدواج کردم شوهرم خوبه خداروشکر ولی تمام تنش ها مونده برام همش عصبی ام همش تو خودمم تا ثانیه ای تنها میشم اشکام میره برا خودش
الانم ولم نمیکنن شدم کلفت دربستشون زنداداشم کار دارن باید للگی بچه هاشون کنم خواهرم مریضه باید برم به اون برسم
داداشام کار دارن باید بیوفتم این در اون در دنبال کاراشون
خسته شدم دلم میخواد فقط بمیرم خسته شدم آنقدر خانوادم ازم سواستفاده کردن تو عمرم آرزو همه چی ب دلم مونده خدا هم قهره باهام آرزوی بچه دارم میخوام خانوادم کامل کنم میخوام دیگه رهاشون کنم اما خدا منم نمیبینه