من خیلی دوست دارم ماموریت خارجی برم و با مشتریم توی رستوران بشینیم و غذا بخوریم و در مورد کار صحبت کنیم
دقیقا با همون مشتری که دلم میخواست تو کشو خودش توی یه رستوران شام خوردیم و کاری صحبت کردیم
من از عمد به اینا فکرنمی کردم خودشون قبل اینکه اتفاق بیوفتن تو دلم می افتادن. (دوس داشتم از اول سفر کار و شام کاری رو، ولی از عمد به اون مشتری و اون کشور فکر نمی کردم خودشون الهام طور وارد قلبم شدن)
نمی دونم احساس می کنم روح گاها آنچه که پیش رو هست پیش بینی می کنه و حسش می کنه