سلام دوستان شبتون بخیر
پارسال این موقع ها بود دست به دعا برداشتم بختم باز بشه
توی آذر ماه با یک آقایی آشنا شدم دو سال ازم بزرگ تره من خودم دانشجوی دبیری شیمی بودم ایشون مهندسی مکانیک
خلاصه یک ماهی چت کردیم بعد گفت بیا ببینمت رفتم منو پسندید دو ماه دوست بودیم که گفت میخوام بیام خواستگاریت خیلی روزای خوبی بود طوری که هر روز میومد دانشگاه دنبالم و من کلی خوشحال و احساس خوشبختی میکردم ، مراسم خواستگاری انجام شد تا اینکه روز کاغذ نویسی ق ار شد معلوم بشه که مامانم بهم گفت زنگ بزن بهش بگو من محضر فلان میخوام سرویس چوب فلان میخوام البته اینم بگم برای بحث مهریه مادر شون گفت فقط ۱۴ تا قبول میکنیم منم چون دوسش داشتم قبول کردم
هر چی بهش پیام میدادم میگفتم من انگشتر نشون میخوام باید بیارین سرویس چوب باید میز تلویزیون برام بخری میز توالت برام بخری دست گل بزرگ برام بیاری همش مینوشت زنگ بزن بگو ، منم خیلی تحت فشار بودم از سمت خانواده و بهش زنگ زدم و خودش میگه با صدای بلند صحبت میکردی و این باعث شد ازت ناراحت بشم و اومد خونه به مادرش گفت کنسل کنه ، مامانم میگه مادرش بزور میومد و راضی نبوده ظاهرا خلاصه یک هفته گذشت رفتم پیشش امانتی داشتم پس بگیرم که نداد بهم و گفت مامانم گفته دوباره با هم حرف بزنید خلاصه ما با هم اوکی شدیم قرار شد دوباره بیان خونمون اما میدونستم پدرم ۱۴ تا سکه رو اینبار قبول نمیکنه در نتیجه همش بخش میگفتم سمت خونه ما نیای و بشوخی البته ، تا اینکه دیدم مامانم پیامش رو روی گوشیم دیده بهش پیام داد که چرا مزاحم دختر من میشی اونم به مادرش انتقال داد و کلا همه چیو بهم زدن و گذشت دو ماه که باز اومد خودش رو خوب گرفت و سر صحبت باز ش البته من توی این مدت زیاد نذر و نیاز کردم چون دوسش داشتم دوباره با هم اوکی شدیم اومدن خونمون خواستگاری جعبه شکلاتی برامون آوردن که کپی همونی بود که خودمون برده بودیم مامانش هیچی نخورد فقط صحبتاش کرد تاریخ کاغذ نویسی مشخص کردن و رفتن فرداش مادرم تماس گرفت گفت تاریخ رو جابجا کنیم چون دامادم نیست مادر اونم گفت باید با پسرم صحبت کنم اونم همش به من فشار میآورد چرا تاریخ رو عوض کردین منم گفتم من زورم نمیرسه میتونی برگردون به تاریخ اولی مادرش زنگ زد گفت یا همون تاریخ اول یا سه ماه دیگه خانواده منم ناراحت شدن و پدرم دوباره به مادرش زنگ زد مامانش گفت نهه سو تفاهم شده منظور من چیز دیگه بود قرار شد پدرم فرداش زنگ بزنه خونه اونا تاریخ تعیین کنن اما مادرش دیگه جواب نداد به خود پسر هم زنگ زدیم گفت باشه به مادرم میگم اما زنگ نزدن دیگه از اون ور به من میگفت ما داریم مخضر میبینیم اگه امروز بابات زنگ نزنه مامانم لج میکنه دیگه پدر منم دیگه زنگ نزد چون منتظر تماس اونا بود
ولی من این پسر رو دوست دارم الان یکماه میگذره بهش پیام دادم میگه اون روز محلم ندادی پس دیگه حرفی باهات ندارم
شما بگید چکار کنم ؟؟ من دوسش دارم اخه
برای خونه هم گفته طبقه بالای پدرش زندگی کنیم ۱۴۰ متره ، مادرش هم خیلی مغروره و البته از اینایی که میخوان عروس رو تربیت کنن
انگشتر نشون رو هم گفت توی محضر میدم
شما باشید این آقا رو قبول میکنید هر چقدم دوسش داشته باشید؟؟ من واقعا دوسش دارم و نمی تونم به پیشنهاد دیگه فکر کنم
اینم بگم از لحاظ مالی فرق داریم اونا وضعشون بهتره