به شدت خشمگینم و از طرفی به شدت دل رحم
دلم برای همونی که ازش خشمگینم (احتمالا به غلط)، می سوزه به شدت.
احساس می کنم دارم در حقش بدی می کنم ولی این حس در حاله از ابهامه و شاید درست نیست. صرفا به خاطر برانگیخته شدن شدید ریز بینی و وسواسِ مخفی و گذریمه.
از طرفی دلتنگم.
هزاران انتخاب وجود داشته و داره برام و نتیجه ی هر کدومش متفاوته.
هزاران حسرت
و ترس از هزاران حسرت دیگه ای که نکنه به وجود بیان.
به شدت احساس آسیب پذیر بودن دارم.
اونقدر به فلسفه ی زندگی فکر می کنم که زندگی کردن یادم رفته.
این حس های کج و معوج از کجا میان؟
چه قدر پر تناقض و پارادوکسیکالن.
یه جایی خوندم کتابها دقیقا در زمان مناسب راهشون رو به زندگیت پیدا می کنن.
این چندمین باره که برام اتفاق می افته.
در زمانی که همه ی این حس های عجیب و سرکش رو دارم تجربه می کنم، کتابی که باید، وارد زندگیم شده.
می خونمش و احساس هم ذات پنداری می کنم با شخصیت اصلیش.
دوست دارم بیشتر اینجا بنویسم.
مثلاً هر شب دست کم یک بار سر بزنم و بنویسم.
همین شکلی.
مثل امشب.