ببین من تو شرایط تو بودم
اما فقط خیانت دیدم همون اول اول عروسیم
خونوادم مذهبی بودن از همون اول
من برخلافشون بودم
تو خونه خودم راحتی بیشتری داشتم درحالی که از وقتی فهمیدم نون تو خون میزدم
خواهرم بهم گفت
برگردی خونه بابا سختی خودش و داره
هر ساعت بخوای نمیتونی بری بیای
هر لباس بخوای نمیتونی بپوشی بری بیرون
بماند نگاه ها و غر زدنا ومهمونی رفتنا
تو خونه شوهرت الان پشیمونه
برای خودت زندگی کن پیشرفت کن مستقل شو بعد بکن ازش
من الان خونه به نامم .ماشین به نامم چندتا هنر یاد گرفتم
شوهرم سرش به زندگی شده
حرف حرف منه
و داریم اماده میشیم برای بچه دار شدن
والان پنج سال از اون قضیه داره میگذره