والا شوهرم راضی نیست با یکی از دوستام در ارتباط باشم منم گفتم باشه اصلا حق با شوهرم و دیگه بهش زنگ نزدم
بعد الان خودش و داداشش قرار برند دوستانه جاده چالوس می گه خانومی نیست که تو ببرم صبح می رند شب ساعت ۱۰ به بعد بر میگرند خونه داداشش هست پسر خاله همسرم هم جمع دوستانه و هم خانوادگی
منم گفتم من خسته شدم تو این خونه هیج جا ندارم به جز خونه مامانت هیچ دوستی ندارم یه دوستم داشتم تو گفتی قطع ارتباط یه اون روز تعطیل بودی که داری با دوستات برنامه می چینی من چی هستم تو این خونه
بهم گفت من همش نباید برای تو وقت بزارم خیلی وقتا لازم دارم با دوستام وقت بگذرونم
گفتم مگه وقت گذراندند با من بده بهت خوش نمی گذره بهم گفت هر جور دوست داری فکر کن خیلی رو مخی هیچ کدوم زناشون مشکل ندارند انقدر نمی رند تو اعصابشون والا از دستت خسته شدم سر هرچی یه دعوایی درست می کنی