اینکه خیلی مهربونه تا حالا با صدای بلند باهام حرف نزده ینی داد نزده سرم بعد ی سال و نیم عقد ولی شده با تیکه ی چیزیو بگه ولی نه همیشه
پسر چشم و دل پاکیه نمازخونه رفیق باز نیس
اینکه درس بخونم یا برم دانشگاه مشکلی نداره و از این نظر محدودم نمیکنه بیشتر پر و بال میده بهم
تا جایی که داشته و تونسته لباس خریده یا چیزای دیگه برا من خسیس نیست هر وقت خودم بخوام بهم پول میده پرستاره دوتا ماشین داره
و خونه رو به اجبار اون مجبور شدم قبول کنم راضی نبودم تو روستا کنار خونه مامانشینا داره خونه میسازه
وابستگیش اینکه خانوادش هر کاری داشته باشن به این میگن مثلا خواهراش زنگ میزنن که بیا دنبالمون و این میره ولی من وقتی بهش میگم بریم بیرون میگه خستم تقریبا هیچ تفریحی نداریم مگه اینکه من قهر کنم یادش بیاد منم دلم بیرون میخواد و هی بهونه میاره بابام کار داره نمیدونم خستم و فلان
سر خونه بیشتر دعوا میکنیم اول شرط بود جوری که من میگم بسازه خونه رو ولی بدون اینکه من بفهمم به سمت خونه باباشینا در و پنجره باز کرد منم میگفتم دوس دارم مستقل باشیم و ولی انگار نه انگار تازه باباش اومده بود باز کرده بود پنجره رو و برگشت گفت حرف بابام مهمه
و اینکه به شدت مذهبیه اهنگ گوش نمیده(البته این ی ذره بهتر شده من تو ماشین باز کنم اونم فقط بعضیا رو ) و مخالف رقص و ...قراره عروسی تو تالار نگیره و اصلا به حرف من توجهی نمیکنه در صورتی که من عروسی میخوام و اینکه من مجبور شدم به خاطر اون چادر سر کنم با اینکه اصلا خوشم نمیاد حس میکنم خود واقعیم نیستم و اذیت میشم و جدیدا هم که قهر میکنه بی توجهی میکنه و زنگ نمیزنه فقط ماه های اول رمانتیک بود الان کنارش بشینم هیچکاری نکنم به فکرش نمیاد ک منو بغلم کنه بوسم کنه و.....
ببخشید طولانی شد😓