بعد بی قراری کرد و اسمم و با تاریخ تولدمو تتو زد رو بدنش.و خلاصه با کلی خواهش تمنا برگشتم.البته بگم که من ازدواج دومم بود و اگه ازدواج نمیکردم ابروم میرفت چون همه میدونستن..بعد عکس بدی ازم نداشت اما با تاپ و اینا همش تهدید میکرد ابروتو میبرم بدون تو میمیرم و خلاصه با خودم گفتم فقط باهاش ازدواج میکنم بعد ازدواج سراغشو نمیگیرم اون برا خودش خونه باباش اینا بمونه منم خونه بابام اینا.که اینجوری نشد و زود بچه دار شدیم.تو حاملگی خودمو زدم به فراموشی چون همش به فکر بچه بودم.اما الان که دو ماهه زایمان کردم دوباره یادم اومده و بهم میریزم و همیشه گریه میکنم
مثل یه زخم عفونت کرده همش اذیتم میکنه چیکار کنم هیچ جوره یادم نمیره