برادر دوستم هست این دوستم هم مثل خواهرمه ۵ ساله رفیقیم همه چیز رو به هم میگیم بعد خونه هم هم زیاد میریم دیگه تو این اومدن ها و رفتن ها داداشش هم میومد پیش ما با هم پاسور بازی میکردیم می گفتیم میخندیدیم داداشش چند سال از ما بزرگتره و قبلا دوست دختر داشته ولی در کل با شناختی که من ازش دارم خیلی پسر فهمیده باشعوریه خیلی هم باهوش . من تا حالا رابطه نداشتم با کسی البته. حدود یک سال هر روز پا میشم با فکر اون بیدار میشم کل روز هم بهش فکر میکنم به عطر تنش به دستاش اجزای صورتش صداش و در کل همه چیز ولی خوب مشخصا چون داداش دوستمه و این که اون هیچ علاقه خاصی به اون صورت بهم نداره منم چیزی نگفتم البته در کل من تا حالا عاشق نشدم که به فکر بروز دادنش باشم. ولی در کل همچین آدمی هم نیستم . فکر کردم چون کلا پسر زیاد دور و برم نیست جوگیر شدم سعی کردم فراموش کنم ولی رفتم دانشگاه و چند تا پسر بهم پیشنهاد دادن ولی میبینم عذاب وجدان میگیرم کنار کس دیگه ای . دیگه دارم هر روز براش گریه میکنم و مینویسم خسته شدم این عشقه حماقته هرچیزی که هست کل زندگیمو درگیر کرده همش درده...