امشب رفتیم خونه ی ی دوست قدیمم با همسر ( جدیدم) و دخترم، خیلی خیلی خیلی اصرار کرد که بریم، منم گفتم بیاید خونه ی ما به شما زحمت ندیم، سال ها بود زندگی انقدر ساده و پذیرایی انقدر ساده ندیده بودم، نه اینکه ناراحت بشم، نمی دونم چرا مضطرب شدم الان که خونه ام