سلام امیدوارم حالتون خوب باشه
من خیلی مادر بزرگم رو دوست داشتم در حدی که خانواده مو راضی کردم یه خونه نزدیک خونمون براش بگیرن و پدرم براش خونه خرید مادرم تنها بچهش بود که نگه داشت بعد فوت پدربزرگم و بقیه بچه های ولش کردن و خونشو فروختن و نزدیک ۲۰ سال مادر بزرگم مسئولیتش روی دوش ما بود:)
من تنها نوه ای بودم که همیشه پیشش بودم خونهش رو تمیز میکردم براش وسیله های جدید میخریدم که دلش شاد باشه و هیچ وقت براش کم نزاشتم چون اون فقط من و مادرم و پدرم رو داشت و من بهترین فرد زندگیش بودم و هم اون برای من.
من حدود ۵ ماه پیش خواستم برم بهش سر بزنم متاسفانه با بدترین صحنه زندگیم مواجه شدم کلید انداختم برم داخل که دیدم افتاده وسط خونه و نفس نمیکشه اون لحظه کن نفسم بند اومده بود و فقط جیغ میزدم طوری که بعد ۱ دقیقه تمام همسایه ها اومدن🖤یعنی اون صحنه هیچ وقت یادم نمیره و من توی این ۵ ماه نتونستم با این موضوع کنار بیام و همیشه دارم گریه میکنم و خیلی دلم براش تنگ شده و این برام قابل حضم نیست که چرا حتما من که خیلی دوستش دارم باید صحنه فوت شدنشو ببینم که افتاده جلوی در.
من الان واقعا از شما کمک میخوام که چجوری با این موضوع کنار بیام اون توی این ۲ سال که براش خونه خریدیم بهترین سال های زندگیش رو کنار من داشت🖤