خالم کوچیکم به خاله بزرگم و دایی بزرگم اینا گفته بیاین باهم بریم جلفا فقط به ما نگفته
دو روز پیش زنداییم زنگ زد به مامانم گفت شما هم بیاین.. مامانم گفت ممنون از خبرت ولی معلوم نیست بیایم یا نه..
حالا فردا قراره برن جلفا
منو داداشم هی از مامانم میپرسیم که میریم یا نه هی میگه معلوم نیست نیم ساعت پیش ازش پرسیدم کی وسیله هامونو جمع کنیم گفت حالا از کجا میدونی ماهم قراره بریم
خیلی دلم گرفته
اون از خالم که تا الان دوبار با کاراش بدجوری دلمو شکونده
اینم از مامان بابام که با کاراشون آدمو ناراحت میکنن
بخدا الان شر شر اشک میریزم
چرا خوشی به ما نیومده
اونا میرن خوش میگذرونن
ما اینجا میمونیم تو این چاردیواری
این انصاف نیست..